تازه های خبری:

▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

شنبه 27 آبان 1396 Saturday 18 November 2017 28 صفر 1439

آخرین اخبار سایت

گفتگوی متفاوت با جانبازی كه پاهايش را در "ميانكوه" جا گذاشت

حاضر بودم بمیرم اما اسیر نشوم/ از تبعيض دلخوريم/يقه سفيدها ما را به حاشيه بردند

جانبازفرزندم در آزمون شرکت کرده و رسماً یکی از نمایندگان مجلس با مدیرکل هماهنگ کرده و یک نفر را به جای فرزند من در آن اداره گذاشته و فرزند بنده‌ی جانباز ۷۰ درصد که وجود و جوانی خود را برای نظام داده ام، بیکار است و من از این زدوبند مدیرکل و نماینده مجلس ناراحت هستم نه از اصل نظام

فرج اله صيدمحمدي- سايت خبري ويرا – مدت زمان مديدي بود كه سعي داشتم كه با يك جانباز موفق گفتگويي داشته باشم.سؤالات متعددي در ذهنم وجود داشت .به بنياد شهيد استان ايلام مراجعه كردم و چند جانباز سرافراز به من معرفي شدند. وقتي اسم حاج حميد آلي‌آبادي را ديدم بي‌درنگ به سراغش رفتم.براي همان روز وقت مصاحبه داد و يك ساعت بعد بي‌صبرانه به اتاق كارش در طبقه‌ي اول دانشگاه علوم پزشكي در بلوار آزادي شهر ايلام رفتم.حاج حميد را از سالها پيش مي شناختم بسيار مردم‌دار ، خوش اخلاق و نمونه‌ي بارز يك مدير موفق بود.او اكنون مدير توسعه‌ي مديريت و منابع انساني دانشگاه علوم پزشكي ايلام است.حاج حميد آلي آبادي از جانبازان سرافراز اطلاعات عمليات بوده است كه نقش بي‌بديلي در عمليات‌ها موفق در دوران دفاع مقدس داشته و اكنون نيز در اين دانشگاه در مسئوليتي خطير منشا خدمت و اثر است.

سوال: خودتان را برای مخاطبان ويرا معرفی کنید:

"حمید آلی آبادی" هستم جانباز ۷۰ درصد جنگ تحمیلی و جمعی واحد اطلاعات عملیات لشکر حضرت امیرالمومنین(ع) و متولد ۱۳۴۶ در شهرستان سیروان. بعد از فوت پدر به شهر ایلام مهاجرت نموده و ساکن این شهر شدیم. در اوایل جنگ تحمیلی و انقلاب با گروه‌های انقلابی آشنا شدم. در سال ۱۳۵۶ در مدرسه مهرگان ایلام واقع در پارک سراب و روبروی دادگستری فعلی درس می‌خواندم. در مدرسه یک معلم خانم داشتیم که مطالبی در رابطه با امام و فرمایشات ایشان برای ما دانش آموزان عنوان می‌کرد و در همین سنین بود که با مفاهیم و مطالب انقلابی آشنا شدم. متاسفانه چندی نگذشت که ساواک این خانم را دستگیر کرد. این معلم ما را نسبت به انقلاب و حوادث آشنا می نمود و به شکلی ما را تشویق می کرد که سنگریزه به سوی عکس شاه بر روی دیوار  کلاس پرتاب کنیم. پس از دستگيري خانم معلم ما تجمعی را راه انداختیم در مقابل اداره فرهنگ (آموزش و پرورش سابق) بعد از این تجمع ما را دستگیر کردند و فلکه کردند و چند روزی به مدرسه نتوانستیم برویم و این اولین الگوی ما در آن زمان نسبت به انقلاب و شناخت آن بود.

با شروع جنگ تحمیلی با توجه به اینکه استان ایلام یکی از استان‌های بود که مورد هجوم دشمن قرار گرفت، جوانان ایلامی زودتر از دیگر مناطق دیگر درگیر جنگ شده و صدای غرش توپها و هواپیماهای رژیم بعث را شنیدند. نزدیکی ما به جبهه و جنگ به شکلی نوید این را می داد که جوانان این دیار برای دفاع از ممکلت در میدان جنگ مشارکت کنند. ما نیز داوطلب شدیم اما به دلیل صغر سن بنده را نپذیرفتند. در این زمان بنده در سن ۱۶ سالگی داوطلب شده بودم در سال 61 ما را ساماندهی کردند و در شهر ایلام به عنوان نیروهای مردمی آن زمان به شکلی آموزش می‌دادند که امنیت شهر یا  محله‌های آن را بر عهده بگیریم.

این مقدمات باعث شد که به سمت جبهه و جنگ سوق پیدا کنم. نهایتاً در سال ۶۱ بنده برای اینکه بتوانم وارد عرصه‌‌ي جنگ شوم، تاریخ تولد خود را در شناسنامه پاک کردم و یک سال آن را بزرگ تر نمودم و از آن کپی گرفتم و تحویل دادم. بعد از این بنده به جبهه اعزام شدم و زمانی خانواده ام از این امر آگاهی یافتند که خودرو مینی بوس ما را به نزدیک منطقه قصرشیرین رسانده بود. در اولین اعزام نیروها، حدود ۷۰ نفر جوانان ایلامی از تمام شهرستان‌ها بودیم که پس از سازماندهی ما را به پادگان "الله اکبر اسلام آباد"(كرمانشاه) منتقل نمودند. در این پادگان ۱۵ روز آموزش دیدیم و بعد از آن نیز در پادگان ابوذر واقع در سرپل ذهاب منتقل شدیم و بعد از آن نیز چند روزی زیر نظر کلاه سبزهای ارتش آموزش با جنگ های چریکی و گریز آشنایی پیدا کردیم و اولین اعزام ما به قصرشیرین بود.

نکته قابل توجه این بود که شبی که ما به منطقه جنگی قصرشیرین اعزام شدیم، مصادف با شب عملیات بود که حرکت کردیم به سمت خطوط دشمن. برای اولین بار تجربه میدان جنگ بسیار سخت بود. حمله نزدیک صبح آغاز شد و آنقدر آتش دشمن سنگین بود که ما نتوانستیم خیز برداریم و پیش برویم. در یک دشت باید از ارتفاعات حرکت می کردیم که دشمن در آن استقرار داشت. ارتش بعث مشرف به دشت بود و این مشرف بودن قدرت را از ما گرفت و گردانمان در محاصره دشمن قرار گرفت. ۴۸ ساعت جنگیدیم که از محاصره خارج شویم. تعداد بچه‌های گردان به اندک رسیده بود و از ضلع چپ محاصره شديم و به ما دوباره حمله کردند و حلقه تنگ‌تر شد.

بلافاصله نیتشان را متوجه شدیم و به سرعت از مهلکه گریختیم و خود را از اسیر شدن نجات دادیم. من یادم هست زمانی که پراکنده شدیم و به عقب برگشتیم، در میان درخت های لیمو حرکت می‌کردیم که توسط آتشبار دشمن سوخته بودند. سیاهی ناشی از این سوختگی درختان چهره و لباس های ما را سیاه کرده بود که تشخیصمان را بسیار سخت کرده بود. از حدود ۱۱ نفر ایلامی که در این عملیات شرکت کردیم، تنها یک نفر مجروح شده بود.

معمولاً گردان‌های سازماندهی شده حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ نفر می شد و بر اساس نیاز منطقه و نوع جنگ گردان‌ها سازماندهی می‌شود. زمانی که ما از این مسیر عبور می کردیم، احساس تنهایی می‌کردم و کسی را نمی دیدم. با توجه به اینکه ۴۸ ساعت در محاصره بودیم، به دلیل نبود آب و غذا تاب و توانمان ته کشیده بود و به درستی نمی توانستیم ببینیم و راه برویم. گاهی مسیر را اشتباه می رفتیم و خوشبختانه در جایی از مسیر فریاد یکی از رزمنده‌های خودی را شنیدیم که ما را به سوی خودش در پشت خاکریز خودی هدایت کرد. وقتی که فهمیده بودند محاصره شده ایم، تعدادی تانک زرهی ارتش به حمایت ماه آمده بودند تا بیشتر از این تلفات ندهیم. این اولین تجربه ای بود که در یک منطقه ناشناخته داشتم. پس از این منطقه را تحویل ما ایلامیها دادند. بعد از آن دژبانی و انتظامات قصر شیرین تا کرند غرب را به ما ایلامی‌ها تحویل دادند تا حدود نزدیکی دیماه ما آنجا بودیم. خانواده برای بنده بسیار بی تاب و نگران بودند و مرتب از من می‌خواستند که برگردم تا مبادا اتفاقی برایم بیفتد چرا که من فرزند ارشد خانواده ام بودم. چند روز در ایلام در جمع خانواده بودم. تحمل نکردم و دوباره از طریق بسیج سپاه ناحیه ایلام به جبهه برگشتم.

سؤال: چگونه به عضويت اطلاعات عمليات درآمديد؟از وظايف بچه هاي اطلاعات عمليات بگوييد.

در سال ۶۱ ارتش بعثی عراق در مناطق غربی و جنوبی عقب‌نشینی های تاکتیکی برای جلوگیری از پراکندگی نیروهای خود و استحکام بیشتر در مواضع خود انجام داد و ما اولین گروهانی بودیم که به فرماندهی مرحوم اسماعیلی وارد مهران شدیم و در منطقه رودخانه گاوی و مناطق پاسگاه تعال عراق(کله شقی) و منطقه دوراجی مستقر شدیم. گردان ما کمتر از ۱۰۰ نفر بود اما باید یک منطقه وسیع را پوشش می دادیم. این پراکندگی آنچنان زياد بود که به راحتی نیروهای عراقی می توانستند از بین پوشش های ما رد شوند. پست های نگهبانی ما با فاصله یک کیلومتری از هم بود. این دومین اعزام بنده به جبهه بود که تا پایان سال ۶۱ طول کشید. در همین ایام بود که تیپ حضرت امیر المومنین (ع)ایلام تشکیل شد و بنده در قالب گردان شهید بهشتی به عنوان" تک ور "عضو شدم. حدود بیش از یک سال از حضورم در جنگ گذشت که در یک مقطعی از سوی یکی از رزمنده‌ها به عنوان نیروی اطلاعات عملیات معرفی شدم. کسی که بخواهد عضو نیروی اطلاعات عملیات باشد، باید چند ویژگی مشخصه داشته باشد که شامل توانمندی جسمی و روحی بسیار بالا است. به این معنی که مقاوم باشد در شرایط سخت روح از مرگ نترسد و جسم را در این شرایط یاری کند. معمولاً نیروی اطلاعات عملیات یا به شهادت می‌رسد و یا اینکه مجروح و یا مفقود الاثر می شود. بنده انتخاب شدم و در کنار بزرگوارانی همچون علی حاتمی، شهید امیدی، علی محمد صدیق، شهید کاظم فتحی زاده و خیلی های دیگر از پیشکسوتان جبهه و جنگ بودم که به شکلی تربیت و آموزش بنده را در اطلاعات عملیات برعهده داشتند.

با همراهی این بزرگواران در عملیات های شبانه و عملیات های نفوذی و چریکی درسهایی را آموختیم برای اینکه به عنوان تجربه ای برای سر تیمی در عملیات‌های بعدی استفاده کنیم. کار نیروی اطلاعات عملیات کسب خبر از دشمن است و هر یگان دشمن که در مقابل نیروهای خودی قرار دارد، وظیفه نیروهای اطلاعات عملیات است که امکانات، تجهیزات و نیروهای آن را شناسایی کنند و در این بین دشمن نباید هیچ چیزی را متوجه بشود.

هر یگانی که اطلاعات عملیات قوی داشت، عملیات آن پیروزمندانه بود چرا که چشم و گوش عملیات از ابتدا تا انتها بر عهده نیروهای اطلاعات عملیات است و در واقع می‌شود گفت که برای انجام یک عملیات حدود ۶ ماه تا یک سال قبل از آن به کسب اطلاعات از مواضع دشمن می‌پرداختیم. اگر تخصص نیروهای اطلاعات عملیات نبود شاید تلفات ما در جنگ بسیار فراتر و بیشتر از رقم فعلی بود.

اطلاعات عملیات موظف بود که در شرایط سخت همچون زمین هموار و ناهموار، عبور از میادین مین، کانال ها و کمین ها و همچنین از طرح‌هایی که انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها برای استحکامات رژیم بعث تدارک دیده بودند، رد شده و اطلاعات جمع آوری کند. تجارب و آموخته‌های به دست آمده اطلاعات عملیات سپاه امیرالمومنین(ع)ایلام را به یکی از مقتدرترین اطلاعات عملیات ها در جنگ تبدیل کرده بود که حضور در پشت مواضع دشمن یکی از افتخارات اطلاعات عملیات ما بود که بارها انجام شد. این که به پشت خطوط دشمن نفوذ کنید و ۴۰ کیلومتر از مواضع خودی دور شوید و شبانه اطلاعات کسب کنید و بدون تلفات برگردید، کار بسیار بزرگی است که نیروهای اطلاعات عملیات ما به خوبی انجام می دادند. به یقین می‌توان گفت که بیشترین و بالاترین اطلاعات را از دشمن در اختیار نیروهای خودی قرار می دادیم.

سوال: در قالب تيم هاي چند نفره براي کسب اطلاعات در پشت دروازه دشمن می رفتيد؟

معمولاً تیم‌های دو نفری یا سه نفری بودیم بعضی اوقات هم تا ۶ یا ۷ نفر بسته به شرایط هم نیروها اضافه می شدند. ده‌ها بار ما عمق مواضع دشمن را شناسایی کردیم و اطلاعات بسیار مفیدی به دست آوردیم. کار بسیار سختی است که از منطقه ای که در دست دشمن است، بخواهید اطلاعات کنید. بعضی اوقات پیش می آمد که برای کسب یک خبر از دشمن سه شب کمین کردیم تا اطلاعات مورد نظرمان را به دست آوریم. کار تخصصی و هوش سرشاری بود تا کسی در اطلاعات عملیات خدمت کند. بنده در طول ۵۰ ماه حضورم در جبهه بیش از ۶۳ عملیات برون مرزی و شناسایی دشمن را انجام داده ام.

سوال: بهترین خاطره ای که از این عملیات ها و کسب اطلاعات از مواضع دشمن دارید چیست؟

در سال ۶۳ در یکی از مقرهای اطلاعات عملیات نشسته بودیم که استاد ارجمندم جناب آقای کریمی راد فرماندهی لشکر با یک خودرو وارد مقر اطلاعات عملیات شد. در حال پخت نان محلی بودیم که ایشان وارد شدند. همه بزرگان اطلاعات عملیات از جمله شهید یادگار امیدی، شهید غلامحسینی، غلام ملاحی، شهید بسطامی و سر تیم ها و پدران اطلاعات عملیات ایلام نیز بودند. فرمانده با این بزرگواران جلسه ای یک ساعته داشت و اعلام کرد که یک یگان تخصصی کماندوی عراق جای یگان قبلی را در روبرویمان گرفته و این جابجایی با هدف و منظور خاصی بوده و ما نیز مکلف شدیم که در این رابطه اطلاعات کسب کنیم و متوجه شویم که این یگان ویژه کماندوی رژیم بعث به چه منظور در مقابل ما صف آرایی کرده است.

آقای کرمی به عنوان فرمانده از ما خواسته بودند که برای تخلیه اطلاعاتی، دو نفر از نیروهای بعثی مستقر در جبهه روبرویمان را دستگیر کنیم و تحویلشان دهیم تا متوجه شويم این یگان کماندویی دشمن برای چه هدفی در این نقطه مستقر شده است. احساس تکلیف ما را بر آن داشت تا همان شب بر اساس برنامه و هدف به کسب اطلاعات بپردازیم. شهید کاظم فتحی زاده به ما گفت که جایی را بلد هستم و می توانیم به نزدیکی یگانه دشمن برویم. در این راه مشکلات بسیاری داشتیم. یک کانال روبروی ما بود که تا مقطعی از مسافت ما را پیش برد اما پس از آن زمین بدون پوشش و در ادامه نیز میدان مین و نگهبان دشمن پیش روی ما قرار گرفت. قرار شد بر روی جاده ای که از سمت "علی غربی "و از کنار چنگوله خودمان تا بدره عراق کشیده شده بود، همدیگر را ببینیم. خطوط مقدم جنگ در راستای این جاده قرار داشت. سوار ماشین شدیم و هنگام غروب و در حین راه نقشه می کشیدیم که چند نفری و با چه برنامه ای به سمت نیروهای دشمن برویم. در نهایت سه نفر انتخاب شدند که اگر به نگهبان عراقی نزدیک شدیم این سه نفر عملیات انجام دهند و ما به شکلی حلقه دوم بودیم که از این سه نفر محافظت کنیم. از کانال عبور کردیم و به زمین همواری رسیدیم که با علفزار خشکی پوشیده شده بود. این هم حسن داشت و هم تهدید. حسن این بود که از دید دشمن پنهان بودیم و تهدید هم این بود که اگر به سمت ما شلیک می کردند این علفزار آتش می‌گرفت و مشکلات بسیاری برای ما درست می کرد و در واقع ما را در زمین عریان در مقابل خطوط دشمن قرار می داد.

به جایی رسیدیم که پل های جنگی عراق در برخی از مناطق روبرویمان قرار داشت. پلهایی که برای تردد خودرو و نیروها از روی دره های کم عمق زده بودند، سقفی بسیار کوتاه داشتند که رفت و آمد از آنان بسیار سخت بود و ما هر کاری می کردیم که از غفلت نگهبان استفاده کنیم و یکی یکی به این کانال ها برسیم فایده ای نداشت. سه شب این مقر نگهبانی عراقی ها که دائماً هم عوض می شدند، هیچ غفلتی را مشاهده نکردیم. حتی ما صدای نگهبان‌ها و سن آنان را نیز متوجه شده بودیم اما متاسفانه غفلتی از جانب آنان پیش نمی‌آمد که بتوانیم خود را به جای مورد نظر برسانیم. همین یک نکته نشانگر این بود که چه افراد زبده و آموزش دیده ای هستند که در طول سه شب نتوانستیم از غفلت آنان استفاده کنیم و پیش برویم. نهایتاً حاجی یادگار گفت که تدبیری نیست ناچاریم برگردیم. دوباره مسیر را عوض کردیم و از منطقه‌ای بین "نصریان" و دهلران را انتخاب کردیم که ارتفاعات وسیعی داشت و به شکل" هلت"( بيايان بي آب وعلف) بود و خصوصیتی که داشت این بود که در زمستان جغرافیا و آب و هوایی خشن داشت که نه برای ما و نه عراقی ها قابل سکونت نبود و حتی عشایر خودمان هم چه قبل و چه بعد از دوران جنگ از این منطقه استفاده نمی‌کردند. در این مسیر باید ۴ ساعت پیاده‌روی می کردیم تا به خطوط دشمن برسیم. گفتنی است که این مسیر که ما در حال طی آن بودیم، مسیر تردد "گوشت‌برها "بود. به یک تپه ای رسیدیم که نسبت به دو تپه دیگر حالتی مثلثی داشت. جلوی این تپه عراقی‌هاي مسلح مستقر بودند. لذا ما نزدیک این تپه شدیم که شهید کاظم فتحی زاده و حاجی یادگار به بررسی این منطقه پرداختند و فهمیدیم که نیروهای عراقی حدود یک کیلومتر از این تپه‌ها دور هستند. سه‌شب به بررسی منطقه و کسب اطلاعات در بین این تپه‌ها و روبروی نیروهای عراقی پرداختیم و به این نتیجه رسیدیم که می‌توانیم از این مسیر به پشت خطوط عراقی‌ها که در تپه های روبرو با ارتفاع۶۰ تا ۷۰ متری مستقر بودند، برسیم و نسبت به انهدام یگان دشمن و دستگیر نمودن افراد برای تخلیه اطلاعات بپردازیم. ارتش عراق فهمیده بود که نیروهای اطلاعات عملیات ما به نزدیکی شان آمده و از جای پای ما و نوع خاک فهمیده بودند که ما در این منطقه تردد داشته ایم. نهایتاً برگشتیم و چند شب استراحت کردیم. برای کسب خبر و حتی ضربه زدن به یگان دشمن یک شب دیگر به همراه ۶۰ نفر نیروی آموزش دیده و متبحر از نیروهای خودی انتخاب کرده بودیم، حرکت کردیم که بتوانیم یگان و تجهیزات و استحکامات دشمن را از بین ببریم.

نیروهای ما زنجیروار در شب حرکت کردند و به فاصله یک کیلومتری خط دشمن رسیدیم. حاجی یادگار گفت که نیروها متوقف شوند و چند نفر از نیروهای اطلاعات عملیات به کسب اطلاعات از منطقه پیش از حرکت نیروهای خودی بپردازند. حاج یادگار که یکی از خبره ترین و کارآزموده ترین نیروهایی بود که من در عمرم دیدم. ایشان نیروها را در یک دامنه ای به منظور عدم دید دشمن نسبت به نیروهای خودی مستقر کرد و ما به حدود ۳۰۰ متری نیرو های دشمن رسیدیم. دیدم که حاجی یادگار با صدایی از ته گلو به من گفت بنشین ما هم نشستیم. دوباره گفت بشمار. گفتم چه چیز را بشمارم؟ گفت نیروهای عراقی. هر چقدر که خيره شدم چیزی ندیدم. اما حاجی یادگار با یک نگاه دقیق و تیزبین نیروهای عراقی را تشخیص داده بود. عراقی‌ها با پوشش لباس نی‌زار در کمین نشسته بودند و من برای اولین بار لباس نی زار را دیدم. لباسی که با زمین منطقه کاملا استتار می‌شود. این لباس اینقدر استتار دارد و هم رنگ زمین است که اگر نیروهای عراقی از جلوی دید رد شوند، متوجه آنان نخواهید شد. من از سر آنها توانستم تشخیصشان دهم. تا ۱۸ نفر را شماره کردم حاجی یادگار گفت برو عقب و نیروهای خودی را به جای امن منتقل کن . نیروهای عراقی در صدد بودند که ما از روبروی آنها رد شویم و از پشت ما را هدف قرار دهند که با این ابتکار حاجی یادگار از درگیری با دشمن و تلفات نیروهای خودی جلوگیری شد. پس از همفکری به این نتیجه رسیدیم که به جای زدن به یگان دشمن به همین کمین آنها هجوم ببریم و علیه کمین، کمین ایجاد کنیم. ما کمین دشمن را دور زدیم و راه آنان به سمت نیروهای دشمن را مسدود کردیم و نیروهای آرپی جی زن خودمان را از سه طرف به سوی آنان مسلح کردیم. در ادامه نیز تقسیم کار کردیم که هر تیمی چه کاری انجام دهد. راه بازگشت آنها به عقب را بستیم که با نیروهای خودشان ارتباطشان قطع شود. نهایتاً هم به این نتیجه رسیدیم که قبل از صبح با یک تیر اعلان، همزمان بسوی آنان تیراندازی کنیم. همین کار را هم کردیم و نیروهای کمین دشمن که در این موقع در خواب بودند، تا بلند شدند که بفهمند چه اتفاقی افتاده ضربه کاری را از ما خورده بودند. حاجی یادگار کمتر از ۵ دقیقه نیروهای خودی را جمع کرد و به عقب آورد. دشمن تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است و شروع به آتش ریختن به سوی ما کردند اما ما در عرض خودشان حرکت کردیم و تلفاتی نتوانستند به ما وارد کنند. در این عملیات ما ۱۸ نفر کمین دشمن را به درک واصل کردیم و دو نفر هم اسیر گرفتیم و تجهیزات آن را مصادره کردیم بدون اینکه کوچکترین مجروحیتی متوجه بچه‌ها شود.

سوال: گوشبرها چه کسانی بودند و آیا با آنان برخوردی داشته اید؟

در عراق گروهی به نام گروه "فرسان" یا گوش‌برها تشکیل شد که افرادی بودند که به عراق پناهنده شده بودند و در همان اوایل جنگ بر علیه نیروهای ما اقدام کردند. اینها به عنوان یک نیروی با استعداد و چریکی به نیروهای ما آسیب می‌زدند و بابت اسیر کردن نیروی ایرانی و یا بریدن گوش سربازان ما از عراق پول می‌گرفتند. حتی بابت گرفتن اسلحه یک سرباز ایرانی هم پول می‌گرفتند. در سال ۶۴ در همین مناطق جنگی خودمان یک دفعه چهار نفر از این گروه درگیر شدیم که هر چهار نفر آنان را به درک واصل کردیم و اجساد آنها را به ایلام فرستادیم تا مردم از دیدن جنازه آنان خوشحال شوند. این افراد به دلیل اینکه زبان ما را می‌دانستند و در مناطق غربی و جنوبی ما در زمان شاه خدمت سربازی کرده بودند، آگاهی کامل و زیادی به منطقه و شرایط جغرافیایی کشورمان داشتند.

سوال:از نحوه‌ي جانباز شدن خودتان بگوييد و اينكه شما در چه سالی و در چه عملیاتی به مقام رفيع جانبازي نائل آمدید؟

در سراسر غرب و جنوب کشور سلسله عملیات‌های قدس با هدف درگیر کردن قدرت ارتش عراق در همه نقاط و جلوگیری از پیشروی آنان و غافلگیر کردن این نیروها در تمام نقاط جنگی انجام می‌شد به نحوی که در این جنگ‌ها ما می‌خواستیم دشمن را غافلگیر و زمین‌گیر کنیم تا خسته و کلافه شود تا بار روانی علیه آنان ایجاد شود. نقطه ای که ما انتخاب کردیم در حال حاضر مناطق نفتی و چاههای نفت مهران(ميانكوه) هستند جایی که پای بنده قطع شد، هم اکنون جزئی از زمین کشورمان شده است. بنده به همراه چند نفر از نیروهای اطلاعات عملیات بیش از ۱۱ مرحله خطوط دشمن را شناسایی و مشخص کردیم که گردان از چه نقطه ای برای عملیات عبور دهیم و جای پدافند، تجهیزات و ادوات جنگی و جای نگهبان ها و میادین مین را نشان دادیم. در آخرین شناسایی که انجام می‌دادیم، نیروهای عراقی متوجه شدند و از قبل نقاطی را که متوجه شده بود که تردد ما انجام گرفته به طور نامنظم مین ریزی کرده بودند. نامنظم به معنای این است که نه علائم و نه سیم خارداری جهت هشدار دارد. آخرین شبی که رفتیم به پای میدان مین عراق رسیدیم، چیزی که توجه ما را جلب کرد، گماشتن نگهبان برای میادین مین بود که در نوع خود بی‌نظیر بود تا ما نتوانیم این میادین را خنثی کنیم. به نزدیکی یکی از کمین های دشمن رسیدیم. این کمین ها طرح روسی بودند. زمین را کنده بودند اما خاک جای دیگر ریخته شده بود و به همین دلیل این کمین ها به سختی قابل رویت هستند و زمانی متوجه آنها می شوی که کار از کار گذشته است. از این کمین حدود ۱۰۰ متر رد شدیم. در این چنین موقعیتی با فاصله ۱۰ متری هم حرکت می کردیم که در صورت مواجهه با خطر تلفات کمتری بدهیم. بنده در یک ارتفاع حالت سینه‌خیز و بدور از چشم کمین بر روی زمین خزیدم و از آن ارتفاع خودم را پایین انداختم. در دامنه این ارتفاع ناخواسته وارد میدان مین شدم. یکباره زیر پای چپ من یک مین منفجر شد و آنچنان نیرویی داشت که مرا به هوا پرتاب کرد و مچ پای چپم را درجا قطع کرد. تا به خودم آمدم، پای راستم نیز به یک مین دیگر برخورد کرد و از ناحیه هر دو پا مجروح شدم. این طرح مثلثی میدان مین روسی بود که در صورت انفجار یکی از آنان به هر سمتی حرکت کنی به یکی از این اضلاع مثلث برخورد خواهی کرد. به واسطه دو انفجار به روی زمین افتادم و از رگهای پشت پای چپم خون با فشار بیرون می آمد. پای راستم نیز در قسمت انگشتان سالم بود اما از پاشنه آسیب جدی دیده بود و خرد شده بود. با یا امام زمان (عج)گفتن من کمین عراقی متوجه حضورم شد و شروع به تیراندازی کرد. چون من در دامنه تپه قرار داشتم، تیر به من نمی‌خورد دوشکا و تیربار دشمن خاک بالای سرم را به سر و رویم می ریخت اما از گلوله های آنان در امان بودم. دقیقاً می‌دانستند که صدای من از چه ناحیه ای بوده است. دشمن یک منور جهت روشن کردن منطقه بر روی سرم پرتاب کرد با روشنایی منور از وضعیت خودم آگاه شدم. امشب دهم مردادماه ۶۴ بود لباس‌هایم تکه تکه شده بود. چون ایستاده حرکت کرده بودم، صورت و قسمت فوقانی بدنم سالم بود. از کمر به پایین تماماً خونی شده بودم. یک شانس بزرگ که داشتم این بود که خمپاره هایی که دور کمرم بسته بودم، آسیب ندیده و منفجر نشده بودند. وقتی زمین افتادم یک لحظه از ذهنم گذشت که الان نیروهای عراقی روی سرم حاضر می‌شوند. یا مرا اسیر می‌کنند و یا اینکه تیر خلاص شلیک می‌کنند. در یک لحظه یکی از نیروهای خودی به نام سعدالله منصوری به نزدیک من آمد و در سمت پایین دامنه تپه قرار گرفت. به او گفتم که وسط میدان مین هستم مواظب باش!! قصد داشت نزدیک شود اما قدرت آتش دشمن نگذاشت بیشتر از این نزدیک شود. شهید شاه محمدی یکی از نیروهای خبره و آموزش دیده در ارتش و بسیار ورزیده و نیرومند بود. این بزرگوار که بعداً توسط گوش برها شهید شد، به نزدیک من آمد و جویای احوالم شد. به او گفتم که اطرافم پر از مین است. حواست باشد آسیب نبینی. با زحمت فراوان و مشقت بسیار از میدان مین به واسطه رشادت شهید شامحمدی خارج شدم و پس از آن با کمک ایشان با چفیه پاهایم را بستم تا بیشتر از این خونریزی نکند. بعد از آن به بیمارستان منتقل شدم. درمان مجروحیتم یک سال طول کشید و در این مدت ۶ بار به اتاق عمل رفتم. هر دفعه یک قسمت از پاهایم را به واسطه سیاه شدن استخوان کوتاه می کردند. پس از این مدت مرخص شدم و به مرکز ساخت پروتز برای گرفتن پای مصنوعی رفتم و توانمندی را دوباره در حد قابل قبولی به دست آوردم. من در سن ۲۰ سالگی پاهایم را از دست دادم و با پوشیدن این پاهای مصنوعی زندگی جدیدم آغاز شد

سوال: اطلاعات عملیات همواره با ریسک همراه است آیا اشتباه خودتان باعث نشده که به وسط میدان مین بروید؟

اشتباه که نمی توان گفت. من باید در این مسیر حرکت می‌کردم هر چقدر هم استاد مهندسی باشی نمی توانی بودن یا نبودن مین در جلوی پایت را حدس بزنی. آن هم در شب. در دنیا میادین مین دارای الگوهای مشخصی همچون سیم خاردار، حلقه فرشی، نبشی برای هشدار و حتی نقشه دارند که در کجا نصب شده اند و چه علائم هشدار دهنده ای نیز دارند. اما یک نیروی اطلاعات عملیات وقتی با میدان مین نامنظم مواجه شود، هیچ کاری نمی‌تواند بکند. یعنی این که شما شب گذشته آمده اید به کسب اطلاعات پرداخته اید و امشب دوباره بر می‌گردید به همان نقطه و می‌بینید که دو حلقه دیگر به میدان مین توسط دشمن اضافه شده، بنابر این دیگر چه کاری از دستتان بر می‌آید.

سوال: در این سن هردوپایتان را از دست دادید.آیا ناراحتی و نگرانی از این اتفاق نداشتید؟

بله. قطعاً شرایط سختی بود. روی تخت افتادن و کمک گرفتن از دیگران در بسیاری از کارها برایم سخت بود اما عشق ، روحيه‌ي انقلابي و علاقه به هدف و آرمان هایم این شرایط را برایم آسان و پذیرفتنی کرده بود.

سوال: چه چیزی این روحیه انقلابی را در شما احیا می‌کرد؟

(با آرامش پاسخ مي‌دهد )چیزی که باعث شد آن شرایط ناگوار را تحمل کنم عضويت در اطلاعات عمليات بود. کسی که عضو نیروی اطلاعات عملیات شود، هم جسم و هم روحش قوی و نیرومند است و امروز روح و جسم باید در کنار یکدیگر این شرایط را مدیریت کنند.

اکنون ۳۰سال از مجروحیتم می‌گذرد اگرچه از نظام سیاسی، بی برنامه ای، بی مهری، توهین ها به ایثارگران و پیشکسوتان دوران جبهه و جنگ و همچنین از مطبوعات و فضای مجازی، بعضی سخنرانی ها، کمبود ها و بیکاری فرزندان گله مند هستم اما همچنان با علاقه و عشق برای کشورم دوست دارم بجنگم. اما اگر جنگی حادث شود، این بار با تجربه و تخصص و توان بیشتری نسبت به دوران دفاع مقدس بر خواهم گشت.

هنوز احساس نکرده ام که برای چه چیزی پاهایم قطع شده است. احساس می کنم که در راه افتخار و عزت این نظام پاهایم را از دست داده ام. در هر دوره ای کسانی بوده اند که از این کشور دفاع کنند و همین که ایران اسلامی تجزیه نشده و در اوج عزت و اقتدار قرار دارد، بهترین روحیه برای من است.

سوال: از شبی که مجروح شدید و آن همه خون از دست دادیدبگوييد. چگونه توصیفش می کنید؟

(حاج حميد عينك خود را برمي‌دارد و پس از تأملي كوتاه پاسخ مي دهد )آنچه که خدا در جنگ مقدر نمود، همان اتفاق افتاد. بنده نیروی اطلاعات عملیات بودم و ممکن بود که در یکی از این عملیات ها کشته شوم. اما این شب برایم رقم خورد. البته نیروی اطلاعات عملیات خارج از شهادت، مفقودالاثری و یا مجروحیت راه دیگری پیش روی او قرار ندارد. همان لحظه پاهایم به مین اصابت کرد، از خدا خواستم که اسیر نشوم حاضر بودم بمیرم اما اسیر نشوم. بعد از مجروح شدنم که دوستانم مرا به دوش گرفتند و به پشت خط مقدم منتقل کردند، تمام زندگی گذشته ام در ذهنم مرور شد. آرزوها، خانواده، مصیبت ها و مشکلات در ذهنم تداعی شد. هیچ وقت در این شرایط پشیمان نبودم و در این لحظه پذیرفتم که با این جراحت ها خواهم مرد و در واقع یک درصد به زنده ماندن فکر نمی کردم. بعد از ۱۵ روز که در بیمارستان به هوش آمدم و چشمهایم را باز کردم، خودم را در یک اتاق دیدم. آنچنان خون از دست داده بودم که نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و حالت سرگیجه و تهوع داشتم. رنگ صورتم سفید شده بود اگرچه به من خون تزریق شده بود. یک لحظه گردنم را چرخاندم و به پشت سرم نگاه کردم که عکس امام را در پشت سرم دیدم. در این شرایط هنوز هم باور نداشتم که اسیر نشده ام. فکر می کردم اسیر شده ام و برایم صحنه سازی کرده اند. بعد از آن یک خانم پرستار به اتاقم آمد از او سوال پرسیدم وقتی به زبان فارسی حرف زد، خیالم راحت شد. این خانم که فامیلی اش (مجد) بود، برایم توضیح داد که در تهران هستم و مجروح شده ام و حالم خوب است. این توضیح به من روحیه ای خوب داد و بعد از آن متوجه شدم که چندین روز در بیمارستان بوده ام و تاکنون دوبار مورد جراحی قرار گرفته ام. در مجموع علاوه بر ۱۵ روز بستری شدن، جراحی و پای مصنوعی گرفتن و تمرین کردن با این پاها حدود یک سال طول کشید و بعد از آن دوباره به جبهه برگشتم.

سوال: كي عاشق شديد و ازدواج کردید؟

(حاج حميد با ذوق پاسخ مي دهد)بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم، حدود ۲۰ روز در ایلام بودم. در این مدت چند روز فهمیدم که نمی‌توانم تحمل کنم و دوستانم را خبردار کردم. آقای لطفی و حاجی مجید تنهایی به بنده سر زدند و به آنها گفتم که پای مصنوعی گرفته ام و طاقت خانه نشین شدن را ندارم و می خواهم دوباره به جبهه برگردم. با اصرار زیاد من قبول کردند و بلاخره مسئول اتاق جنگ اطلاعات عملیات و دفتر اطلاعات عملیات قرارگاه شدم در این موقع نیز ازدواج بنده استارت خورد. قبل از این بنده خواستگار دختری بودم و در دوران سلامتی‌ام حرف‌هایی زده شده بود اما بعد از این اتفاق و زمین گیر شدن بنده،نظر طرفم عوض شد. باز خدا را شکر که این بی مهری زود جبران شد و از طریق دوستان و فامیل با یکی از بستگان خودم ازدواج کردم. در همان اوایل مراحل ازدواج برای اجرای عملیات به کردستان رفتم. در پایان جنگ به بنده از طرف سپاه پیشنهاداتی ‌شد و نهایتاً نیز در سال ۶۷ وارد دانشگاه علوم پزشکی شدم. وقتی که از اولین فرزندم به دنیا آمد برخی آمدند ببینند که فرزندم پا دارد یا نه!!( این مطلب را گفتم تا شما و مخاطبانتان کمی بخندید.)

سوال: در چه سالی ازدواج شما رقم خورد؟

در سال ۶۶ بنده ازدواج کردم. بنده در زمستان در قرارگاه بودم که یکی از اقوام نزدم آمد و گفت می‌خواهیم امشب به خواستگاری دختری از فامیل برایت برویم. معمولاً رسم ما این است که پدر و مادر به خواستگاری بروند. پدرم در قید حیات نبودند و فامیل هم با این مجروح شدنم محبت بسیاری به من داشتند. نهایتاً اعضاي فامیل دنبالم آمدند و بنده مرخصی گرفتم و با یک موتور رفتم. برای این سوار موتور می‌شدم که باور داشته باشم سالم هستم و هیچ اتفاقی نیفتاده است. آن شب به خواستگاری رفتم و جواب مثبت گرفتیم. پس از آن نیز برنامه‌ریزی‌ها برای ازدواج من انجام شد و شهید مجید کشکولی با یک خودرو پیکان از قرارگاه به سراغم آمد و آن را به من داد و با همان پیکان مراسم عقد و ازدواج را انجام دادیم.

سوال: قبل از نائل شدن به مقام جانبازي به يك خانم علاقمند بوديد ولي در حالي كه كمتر از 20 سال سن داشتيد جانباز شديد و به عشق خود نرسيديد حاضريد برگرديد به آن سالها و به آن عشق خود برسيد؟اكنون احساس آرامش داريد؟

(حاجي آلي‌آبادي در خود فرو مي‌رود و قدري با آزرم سخن مي‌گويد )عشق يك موهبت الهي است .عشق جاده‌ي دوطرفه است. زماني عشق ورزي مي‌كنيد كه طرف هم به شما عشق بورزد .بله بنده آن زمان عاشق يك نفر ديگر بودم ولي پس از قطع پا و جانبازي به من جواب رد داد. البته نبايد خودخواه باشم.به او حق مي‌دهم شايد رؤيايي در سر داشته است كه با يك فرد قطع عضو محقق نمي شده است اما عشق وقتي زيبا مي‌شود كه زماني كه من افتاده ام كسي دستم را بگيرد. شايد در يك مقطع به هم ريخته شدم ولي با گذشت زمان به شناخت رسيدم و كوتاه آمدم و با اين شرايط سخت امروزي با پنج فرزند زندگي خوبي دارم. همين كه خودم كار مي كنم راضي هستم از زندگي.با ارباب رجوع با آرامش ارتباط برقرار كردم .علي رغم مشكلات آرامش در خانواده حرف اول را مي‌زند. دوستي با مردم و قناعت و مردم داري اولويت بنده است و سعي كردم خودم مشكلات خودم را حل كنم.همين كه امروز بحمدالله دختر جوان با جانباز قطع نخاع جنگ ازدواج مي كند حس خوبي به من دست مي‌دهد.

سوال: از فرزندان شما چند نفر مشغول به كار و چند نفر بيكار هستند؟

پنج فرزند دارم. در مقطع ارشد سه فرزندم فارغ التحصیل شده اند. دو نفر از فرزندانم کارمند هستند و دو نفر دیگر هم بیکار و یکی از آنان هم برای کنکور خودش را آماده می‌کند.

سوال: اگر باز جنگی اتفاق بیفتد دوباره برمی گردید؟

(سرش را بالا مي‌گيرد و مي گويد:)باز هم بر می گردم. بنده در حال حاضر از مسئولین دلخور هستم و با صراحت می‌گویم که از بخشی از نظام هم گلایه دارم.

سخنش را قطع مي‌كنم بغضي گلويش را مي ‌فشارد. سوال:از چه دلخوريد؟

عدم رسیدگی، بی‌مهری و کوتاهی ها بخشی از این گلایه هاست. در بخش درمان، معیشت خانواده و بیکاری فرزندانم نیز دلگیر هستم. مثلاً فرزند بنده در آزمون شرکت کرده و رسماً یکی از نمایندگان مجلس با مدیرکل هماهنگ کرده و یک نفر را به جای فرزند من در آن اداره گذاشته و فرزند بنده‌ی جانباز ۷۰ درصد که وجود و جوانی خود را برای نظام داده ام، بیکار است و من از این زدوبند مدیرکل و نماینده مجلس ناراحت هستم نه از اصل نظام. نظام یک ساختار است که ارزش‌های خود را دارد و امام این ارزش‌ها را برای ما تعریف کرده و برای ما الگو است و این در این مسیر که امام برای ما تعریف کرده، امروز مقام معظم رهبری در رأس آن قرار دارد. ما این نظام را پذیرا هستیم و لبیک گو و گوش به فرمان هستیم. نظام ما در برابر ظلم و ستم ایستاد و در برابر ظلم از تمامیت ارضی کشور دفاع کرد و امروز این گونه زدوبندها در این نظام جایی ندارد. از این که الحمدلله کشورمان در اوج اقتدار خود قرار دارد خرسند هستیم و اگر پایش بیفتد باز هم در صحنه خواهیم بود.

سؤال :آيا شما فكر مي كنيد كه چون به جبهه رفته ايد و به گردن اين نظام حق داريد بايد نظام تمام انتظارات شما را برآورده كند؟

(سؤالم را قطع مي كند) نه هرگز . بخشي از انتظارت ما در نظام اجرايي قابل انجام است. ساليانه در كشور دهها هزار نفر شاغل مي‌شوند . ما نمي خواهيم تافته‌ي جدا بافته‌ باشيم و براي خود حق جديد ايجاد كنيم. در تمام كشورها از جمله امريكا،آلمان و روسيه "كهنه سربازها" به رسميت شناخته شده و در آلمان براي مجروحين جنگي يك صندلي اختصاصي گذاشته شده و كسي حق ندارد روي اين صندلي بنشيند. من براي دفاع از كشور به جنگ رفته ام. در زمان جبهه اصلا نمي دانستم كه زنده مي‌مانم ،ازدواج مي‌كنم و بچه دار مي‌شوم كه بعداً در لواي آن به منفعتي برسم. دولت طبق قانون نظام جمهوري اسلامي مي‌تواند به بنده اگر در خانه هم بمانم حقوق و خدمات پرداخت كند ولي بنده نپذيرفتم و در خانه نمانده ام و از بنياد شهيد هيچ حقوق و مزايايي را دريافت نمي كنم.چون كارمند هستم.ولي بنياد شهيد بابت اينكه هزينه‌ي اضافي به اين اداره كل تحميل نكرده ام خدماتي را به بنده ارائه نمايد.

سوال :شما چطور حقوق و مزايايي از بنياد شهيد دريافت نمي كنيد؟

به دليل اينكه كارمند رسمي دولت هستم طبق قانون حقوق و مزايايي از بنياد شهيد و امور ايثارگران دريافت نمي كنم. اما طبق ماده 38 و 39 طرح جامع خدمات رساني به ايثارگران ، جانبازان كارمند دولت باشند يا نباشند بايد از حقوق و مزاياي بنياد شهيد بهره مند شوند ولي اين طرح اجرا نمي‌شود. داوطلباني كه به جبهه رفته اند از مزاياي اين طرح برخوردار نمي شوند اما كساني كه در ارتش بوده‌اند و اكنون نيز كارمند هستند از مزاياي ايثارگري برخوردار مي‌شوند. ما از اين تبعيض دلخور هستيم. بسياري از خدمات درماني را از طريق دوستان پزشك به صورت رايگان و يا از جيب شخصي پرداخت مي‌كنم.بنده اين روحيه را ندارم كه براي دريافت فاكتور پنجاه هزار تومان به بيمه و بنياد شهيد با بروكراسي اداري و با سرخوردگي مراجعه كنم ، غرورم مي‌شكند. حاضر هستم زندگي‌ام به اين ترتيب بگذرد ولي عزت نفسم دچار مشكل نشود.

سؤال : به نظر شما عمده ترين مشكلات جانبازان در چه بخشي است؟

سن امروز من و ديگر جانبازان با بيست سالگي فرق مي‌كند. بايد بر مبناي شرايط سني امروز برنامه ريزي شود. اگر در جواني دغدغه داشتم 100 متر زمين از دولت بگيريم الان دغدغه بيكاري فرزندانم را دارم. قانون در مراحل اجرا به مشكل بر مي خورد و صمانت اجرايي ندارد. قانون استخدام 25 درصد ايثارگران در كشور اجرا نمي شود.

اساسي ترين دغدغه‌ي ايثارگران به عنوان حافظان نظام و انقلاب اين است كه به فراموشي سپرده شوند. نبايد جانبازان را فراموش كنيم. حانبازان انتظارات زيادي ندارند .همين كه با اعطاي يك شاخه گل پاسداشت شوند كافي است اما يك عده مي خواهند اين نسل را به فراموشي بسپارند.

عمده‌ترين مشكل جانبازان در حوزه درمان است.دولت مي‌تواند خدمات بهداشتي و درماني جانبازان و ايثارگران را به دانشگاه علوم پزشكي واگذار نمايد و دانشگاه طرف قرارداد دولت باشد تا جانبازان درگير پيچ و هم اداري و بيمه نباشند.

از دولت آقاي خاتمي تا الان يك اردوي سياحتي و زيارتي براي خانواده‌ي ما تدارك ديده نشده است. سازمان‌هاي دولتي در ايام تعطيلات از امكانات رفاهي برخوردار هستند ولي خانواده شهدا و جانبازان از اين شرايط برخوردار نيستند.

سؤال : نحوه‌ي استخدام شما در علوم پزشكي چگونه بود؟

در سال 67 با مدرك اول دبيرستان در آزمون استخدامي دانشگاه علوم پزشكي شركت كردم. متاهل بودم .پس از طي مراحل گزينش و مصاحبه به استخدام بهداري ايلام در آمدم. در اواخر جنگ طيفي از ايثارگران در ادارات استان بكارگيري شديم .(حاج حميد از درد و رنج بچه هاي جنگ در استخدام مي گويد )استخدام ما در اين دستگاه‌ها به منزله‌ي ورود به ميدان مين جديد بود. در بدو ورود به بهداري با چند طيف مواجه بوديم كه با ما مقابله كردند. يك گروه يقه سفيد يا همان افراد معروف به "گرينوفي" و فرصت طلب كه ادعاي انقلابي گري داشتند و الان هم هستند .آنها مي ترسيدند كه جاي آنها را بگيريم و به همين دليل ما را به حاشيه انداختند و گروهي ديگر كه با آرمان انقلاب ناآگاه بودند و دل خوشي از ما نداشته و احساس خطر مي كردند، مي گفتند ما زيرآب آنها را خواهيم زد(با خنده).

سالها طول كشيد تا اين سوء تفاهم ها برطرف شد و بستر فعاليت در ادارات و دانشگاه فراهم شد. يكي از ضعف‌هاي دستگاه هاي اجرايي اين است كه فرهنگ جهاد و شهادت آنطور كه شايسته است وارد كار در دولت و دستگاه هاي اجرايي نشد تا كارمندان در قيد و بند اضاقه حقوق و مرخصي و زدو بند سياسي نباشند.

پس از گذشت يك مدت از زمان استخدام ، درخواست پست حسابدار كردم ولي به دليل اينكه مدرك ديپلم نداشتم با درخواست من موافقت نشد.با پاهاي بريده در مدارس شبانه ديپلم گرفتم و در كنكور كارشناسي شركت كردم و پس از دوسال در رشته‌ي علوم سياسي به دانشگاه راه يافتم و پس از آن نيز در آزمون كارشناسي ارشد شركت كردم و در دانشگاه تهران در رشته‌ي علوم سياسي فارغ‌التحصيل شدم و اكنون نيز در مرحله‌ي اخذ مدرك دكترا هستم.

28 سال در دانشگاه علوم پزشكي مسئول گزينش، روابط عمومي،رسيدگي به تخلفات و شكايات و مدير توسعه بوده ام.

سؤال : شما كه در جنگ در اطلاعات عمليات بوده‌ايد در دوران كاري يك دوره رئيس تخلفات و رسيدگي به شكايات بوده‌ايد آيا رئيس شديد تا باز هم دشمنان و متخلفان را شناسايي كنيد؟

دشمن دشمن است. دشمن خارج از مرزها قصد نابودي در سر دارد ولي كارمندي ممكن است تخلفي داشته باشد. بايد به او آموزش داد و بارها براي تمام مديران و كارمندان كلاس هاي آموزشي ضمن خدمت براي جلوگيري از تخلف گذاشته‌ايم تا با آگاهي با تحلف مبارزه كنيم.بارها بر اساس قانون فرد متخلف را فراخوانده ايم و افرادي بوده اند كه پس از تذكرات شفاهي و كتبي عذر او را خواسنه ايم. با افرادي كه دست درازي كرده اند كوتاه نيامده ايم و براي آنها شمشير كشيده ايم ولي نبايد همه را با يك چشم نگريست و اگر سهواً خطايي رخ داده سعي شده با آموزش تكرار نشود.

سؤال :به نظرتان جوانان با اين حجم مشكلات و بيكاري اگر احياناً جنگي رخ دهد مي‌روند؟

بله قطعاً.جوانان ما از كم كاري خسته اند. در خانواده ها يك تا سه نفر بيكار هستند.اما اين جوانان اجازه نخواهند داد اين خاك در دست بيگانگان بيافتد.شبهاتي در ذهن حوانان در فضاي مجازي شكل گرفته است كه بايستي به آنها پاسخ داده شود و ديدگاه سياسي و مذهبي آنها تقويت شود .بايد آگاه شوند نسبت به گذشته .نسبت به دوران جنگ ، نسبت به جنگ‌هاي داخلي كه در كشور رخ داد. در طول انقلاب و جنگ همين داعش را در لباس منافقين در سوريه و عراق در ايران داشتيم.منافقين جلوي اعضاي خانواده سر پاسدار را بريده اند. اين مسايل بايد براي جوانان تبيين شود. مشكل عمده‌ي جوانان اشتغال، ازدواج و ناهنجاري هايي مثل طلاق و اعتياد است كه بايستي رفع شوند.

سخن پاياني

يكي از دوران حياتي ايران 8 سال دفاع مقدس است.در هر جنگي بخشي از سرزمني ايران منقطع شد اما تنها جنگي كه شرق و غرب برعليه ما بودند اما خاك نداديم دوران دفاع مقدس بود.ما براي زنده نگه داشتن فرهنگ ايران اسلامي زير پرچم ولي فقيه از مرزها دفاع كرديم و اين رشادتها و دلاوريها بايد حفظ شود. اگر قبيله‌گرايي و نگاهاي حزبي و زدو بندها رفع شوند تمام مشكلات حل خواهند شد. انشاءالله.

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group