تازه های خبری:

▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

دوشنبه 7 فروردين 1396 Monday 27 March 2017 28 جمادی‌الثانی 1438

آخرین اخبار سایت

خاطره ای از اَسراء

برشی از زندگی برخی از دختران روستایی موسیان

مدرسه دخترانسايت ويرا - با خواهش فراوان مادرم از خواب بیدار می شوم.من معمولا باصبح ها میانه ی خوبی ندارم، مخصوصا زمانی که هوا سرد می شود و مجبورت می کنند، پتوی نازک و کهنه ات را بکشی کنار، و پای سفره ی همیشگی نان و چای شیرین بنشینی.

بعد از خوردن صبحانه تذکرات مادرم شروع می شوند:

-حواست باشه! تو یه دختری! دخترا باید سنگین باشن! با پسرا فرق می کنن...

همیشه پیش آغاز درس های مدرسه، تذکرات مادرم بودند.

-مادر است دیگر، چه میشه کرد. مدام دختر بودن را برام یاداوری می کنه!

من و پدر بیشتر صبح ها با هم از خونه میاییم بیرون. مثل همیشه یک ذره نگاهم می کند! و از همان ذره، کلی حرف میشه فهمید. دریغ از یک صبح به خیر خشک و خالی!

تصویر صورت چروکیده با لبخند بسیار پنهانی بابا، تکراری و زیباترین قاب عکسی است که به پلک های چشمانم آویزان کردم.

-حق هم دارد. طفلکی صبح که میشه، اضطراب پیدا کردن یک لقمه نان برای خانواده، هوش و حواس احوال پرسی برایش نمی گذارد.

از اینکه فعلأ اجازه داده مدرسه برم اندازه ی همه ی دنیا دوستش دارم. پدرم دنیای منه.

فاصله ی خونه تا مدرسه زیاد نیست؛ منتظر همکلاسی ها نمی مونم تا با هم این مسافت کوتاه را طی کنیم.

عادت کردیم به محض ورود به حیاط مدرسه، مدیر با حالتی سؤالی وراندازمان کند!

-اسرا خانم! امروز یادت رفته سلام بدی؟

-راستی صبحونه چی خوردی؟

و منم مثل همیشه میگم: آقا مدیر پنیر با عسل!

تعداد دانش آموزان مدرسه ی ما کمتر از شصت نفر است. موقعی هوا سردتر میشه، یک روز در میان صبحگاه داریم. از گوش دادن به صدای قرآن و دعای تکراری یاد گرفتیم که مدرسه-با این که به خانه تشبیه اش می کنند!-قانون داره. تکرار داره. پس باید رفتار ما هم یک خرده رسمی باشه. تکراری و حساب شده باشه!

زنگ اول همیشه برایم دلهره داشته.

از زنگ اول به اندازه ی روز اول ماه مهر ترس دارم! همان روزی که قراره برای ماندن در خانه یا آمدن به مدرسه تصمیم گیری کنند! همیشه ی خدا!

خانم معلم با لبخندی دندان نما وارد کلاس می شود. با تک تک دانش آموزان احوال پرسی می کند:

- بچه ها قبل از دیدن مشق، کتاب فارسی را باز کنید. امروز میخوام درس قهرمانان را با هم بخونیم.

-بچه ها کی میتونه چند قهرمان نام ببره؟

-چرا به اونها میگیم قهرمان؟

و بچه ها یکی یکی از قهرمان های قصه هایی که شنیدن می گویند:

-آن هایی که کارهای بزرگی انجام می دهند.

-مثل مردم عادی زندگی می کنند اما از خود گذشتگی دارند...

و من مانده بودم یعنی می شود قهرمان زندگی ام را پدر بدانم؟

بنده خدا کارش هر روز ایثار و از خودگذشتگی برای ما بوده. از سپیده ی صبح تا غروب آفتاب!!...

-مشق ها روی میز!

-مشق هاتون روی میز بذارین تا نگاه کنم.

من از مشق نوشتن و تکلیف، خیلی بدم نمی آید، چون هم سرگرم می شوم و هم درس هایم مرور می شود. فقط موقعی تکلیف ها زیاد است، سر و صدای مادرم هم بلند می شود. دست تنهاست با چند بچه ی قد و نیم قد! من باید کمک حالش باشم...

با شنیدن زنگ تفریح وسایلم را جمع می کنم و با نامرتبی داخل کیف! میندازم.

عاشق زنگ تفریح ام. کاشکی اندازه ی زنگ های دیگه طولانی باشد.

لی لی با بچه ها، دنبال هم دویدن و یواشکی با پسرا فوتبال بازی کردن، عشقمه.

یک دل سیر میشه توی زنگ تفریح بازی کرد؛

دل سیری که حسرتش به دلم مونده. خونه که هستم نقش مادر را بازی می کنم و اینجا میشم یک دختر بچه ی شیطون و بازیگوش!

-اسرا؟ تو که باز رفتی قاطی پسرا شدی و فوتبال بازی می کنی؟ هندبال خوبه.

و من هم بلافاصله می گویم: آقا مدیر: توپ هندبال کم باده، پاره است، کهنه شده!

- آها! راست گفتی، یادم باشه یک نوشو بخرم برای دخترا!

همیشه به جنب و جوش پسرهای مدرسه- و از این که چون پسر هستند و هر وروجکی آزادند انجام دهند- حسودیم شده.

زنگ های تفریح برای من هیجانی هستن و پراز جنب و جوش.

چیزهایی که دوست داری اما مجبوری انجام ندهی، اینجا توی دلت نمی ماند.

گاهی وقت ها زنگ های تفریح، مدیر مدرسه وقتی حوصله داشته باشد، با دانش آموزان هندبال بازی می کند. با توپ کهنه!

همیشه هم طرف دخترها بوده، به قول خودش: می خواد روی پسرا رو کم کنه!

حیاط مدرسه اندازه ی حیاط خانه ی ما بزرگ است، اما زنگ های تفریح اینجا پر رنگ تر است. بهتر به چشم می آییی و دیر به دیر دلت می شکند! حیاط خانه حق نداری صدایت را بلند کنی، چه برسد به دویدن و جیغ کشیدن.

-وای چقدر عاشق جیغ کشیدنای زنگ تفریح ام. راحت راحت میتونی هرچقدر بخوای، دنبال دوستات بدویی و فریاد بکشی.

حیاط مدرسه هم به صدای بچه ها ذوق می کند. به شلوغی عادت کرده!

یادمه یک روز همسایه ی مدرسه با عصبانیت اومد دم حیاط:

-آقا چقدر مدرسه شلوغ شده؟

-چرا دخترها جیغ میزنن؟

-عیبه! قباحت داره!

و مدیر مدرسه با لبخند همیشگی گفت: کجا؟ مدرسه؟ من نمیشنوم، اشتباهی اومدی! مدرسه و جیغغغ!!؟

آقا مدیر زنگ کلاس را به صدا در می آورد.

-بچه ها اون توپو جمع کنین بیارین دفتر.

-زودی برین کلاس، دیره.

درس ریاضی را از کلاس دوم تا الآن دوست داشتم. معلم بیشتر پرسش های کلاسی را از من سؤال می کند تا به قول خودش اعصابش کمتر خرد بشه!

خودش همیشه با لبخند میگه:

می دونم آخرش اسرا یه روزی معلم ریاضیات میشه! زرنگه، گیراییش خوبه؛

و من مطمین بودم معلم آخرش را نمی داند!

برایم مشکل نبود حدس بزنم آخرش چکاره می شوم. کار سختی نبود. از حرف های یواشکی اما جدی پدر، می شد حدس بزنم چکاره می شوم!

کلاس ریاضی، زنگ مداد و مداد پاک کن است. زنگ مداد تراش است. تا بیایی یک مسیله را حل کنی، باید چند بار مدادت را تیز کنی و اعدادی را که حدس زدی درست نوشتی پاک کرده و دوباره بنویسی.

معلم: در جمع و تفریق اعداد اعشاری، ممیزها زیر هم نوشته می شوند و اعداد دهم و صدم و عدد صحیح هر اعشار، با هم جمع و تفریق می شود...

و من هم پا به پای معلم، درس را تکرار می کنم. یک جور زمزمه،

زمزمه ای که داشت برایم رؤیا می شد!

از اول ماه مهر تا الآن، مداد پاک کن دوستم را امانت گرفتم. دوستم با این که زنگ ریاضی با گوشه ی چشم نگاهم می کند، هیچوقت به رویم نیاورده. و من هم صدایش را در نمی آورم. مداد پاک کن دوستم قبلأ خیلی چاق تر بود. اما بعد از دو ماه امانت، لاغر شده. دوستم انسان بزرگی است.

من توی خانه بهانه گیر نیستم. بهانه ی خرید چیزهای تازه برای مدرسه ندارم.

یک بار پدر به مادرم گفته بود: از رفتن اسرا به مدرسه راضی ام. اسرا کم خرج است. مثل نرگس بهانه گیر نیست.

نرگس خواهر بزرگترمه. خیلی علاقه داشت کیف و کفش و مدادهایش نو باشند. مداد رنگی داشته باشد!

طفلکی دوست داشت نو نوار باشد. لباس تازه و رنگارنگ به تن کند.

پدرم زودی شوهرش داد و رفت، تا به آرزوهایش برسد!

امروزه همیشه می گوید: دلم برای دوستام، معلمام و مدرسه تنگ شده. کاش میشد یبار دیگر ببینمشون!

                     ***

از معلم خداحافظی می کنم. زنگ آخر از روی عادت، به در حیاط مدرسه که می رسم، برمی گردم و نگاهی به حیاط و کلاس درسم می اندازم.

من تمامم خاطرات خوب امروزم را گوشه گوشه‌ی حیاط و لابلای میز و نیمکت، جا گذاشتم و راهی خانه شدم. به این امید که باز تکرار شوند!

مادرم دست تنهاست و با چند بچه ی قد و نیم قد، منتظر من است.

من باید کمک حالش باشم.

رضا اکرمی/فرهنگی موسیان

نظرات   

 
0 # سعید 1395-10-19 15:57
ناراحت شدم خیلی
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 
 
0 # سعید 1395-10-19 16:00
این خاطره سرنوشت بسباری از دختران دانش آموز در روستاهای ماست که بجای حمایت و فرهنگ سازی به حال خود رها شده اند
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group