تازه های خبری:

▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

يكشنبه 6 خرداد 1397 Sunday 27 May 2018 12 رمضان 1439

آخرین اخبار سایت

ای پیشگاه آفتاب سوخته‌ی تب و تاب روزهای عاشقی

مهرانم !

یونس قیطانی- سایت ویرا- ای پرنده‌ی پَر در خون ! ای آشنای دیریاب و دیر رنج ! ای پیشگاه آفتاب سوخته‌ی تب و تاب روزهای عاشقی ! شناسنامه‌ات را که خوب ورق می زنم ، برگ برگش اصیل و نجیب است ، کهنه و خاک خُورده ، اما ساده و دستنویس و گیراست ؛

روزی روزگاری ، تو آزاد شدی ، آری ! آزاد از چنگال فشرده‌ی فرزندان نابخرد و تتمه‌ی هزیمت خالد و سعد و اسامه  ، این بار " آسیابان مرو " رخت رستم بر تن و در قامت یکتا و دستواره به جنود شیطان شبیخون زد ؛

آری !  آزاد از بندِ بندگیِ بندگان ناصواب ؛ از قید غُل و زنجیر گزمه‌های مست مستطاب !؟ ای معلّق در خلسه‌ی دود و دم شهرهای روسیاه و خاک های شرمسار !  دشت و بیابانت ، شانه به شانه ی « فدک» و افلاک می زند ، قله‌های قندی‌ات به دماوند و خاکستر ایزدبارت به ققنوس فخر می فروشد ؛ تو شعر مجسّم شهود و اشراق شهیدانی ! هنوز بوسه‌های نداده‌ی فراوان در دل خاک داری ، داستان هشت سال ماندگی و دلدادگی ، پیش پایت ، قصّه‌ای کوتاه و جمله ای گنگ از زبانی کودکانه ست .

تو ضمیر خیال پروران سودازده را با چهار میخ جنون ، در بند کشیدی تا همچنان پر پرواز بگشایی و بر نظّارگان سروری کنی !

خوشحالم ! که خطوط معابر میادین مین و مشهد شهیدانت را بر دیوار بنگاه های سودایی ندیدم و با خونِ خدا معاملت نکردند. این دست خداست که هر بار از آستین سفیران بلاد برخوردار در می آید و بر آبرویت می افزاید .

نگاه کن !

حتی اگر همسایه‌ی بالادست در میان حیرت "فرهاد" و واژگان کتیبه ی بی جان بیستون ،  نشانی‌ات را از آغاز دوراهی  بردارد  ، عطر جنون خاکریزهایت ، چلچله‌های تشنه و عاشق را سربراه می کند و به زلال فرات می رساند. نشانی تو همیشه همان "دو قدم مانده به صبح " ست.

سرِ جایت بمان ! ای دلسرد دَم تفته‌ی قهرمان !

بهاری دیگر در راه است - بهاری با تن پوش پاییز - ، بهاری که سوسن و نرگسش از دل چلّه‌ی سوز و سرما می شکوفند ؛ دل‌های بی قرارِ ما را با تو قراری ست ؛ این جا گذرگاه پرستوهای موسمی است ، نکند بر خوان گسترده‌ات چیزی کم بگذاری که چلچله ها برنجند !؟ نکند فراموشت شود !؟

اکنون که از جای جای نخل‌های بی سرت ، این ققنوس های حور و آتش ، جوانه های قلندری و صوفی گری برآمده ، حیف است که این مشک هایِ خون معطل مانده در رگ های قلاویزان و کله قندی ، مجال نقش بستن بر سادگی آسمان را از یاد ببرند و ابتذال بارانداز و بورس و دلار و قسم و دروغ و رنگ و لعاب و خضاب ، برق از سر پیاده سواران قدسی بپراند و چاووش کاروان منزل دوست ، راه به بیغوله ببرد ...

من می دانم ؛ خوب می دانم که خاربوته های دشت و بیابانت این خسته های صبور ، اگر دمی تنهایشان بگذاری آن چنان فریادی بر می آورند که سقف فلک از هم می شکافد ؛ مبادا وسوسه شوی ! مبادا روزه ی سکوتت را بشکنی !  ؛ پس ، برای ما بمان ، ای مهران مهربانم ! تو را همین گونه که هستی دوست داریم ، آفاق حرم و احرام را به رنگ غروب دشت های تو می شناسیم ؛ اگر پای مترسک ها به سرزمین قناری های صحرا گرد باز نشده ، بسی جای خوشحالی ست ، نه افسوس و افسردگی ! آزادی و آبادی در معیشت عارفان به هم نمی سازند ،  فرصتی ده ، تا از نو بنویسیم ! شاید تا وقتی دیگر

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group