تخلیه تاکسی
ویرا - پیمان کمالوندی: با شادي وصف ناپذيري از تاكسيراني خارج شدم. پس از چندين ماه سگ دو زدن در شهرداري، تاكسيراني و نهادهاي مربوطه موفق به كسب مجوز تأسيس آژانس مسافربري درون شهري شدم. انگار...
چندين كارگر را مأمور كردم كه تا غروب، اسم و شماره آژانس را روي در و ديوار شهر حك كنند. كارشان را به خوبي انجام داده بودند. چون هر چند متر با خط درشت، آژانس سفر ديده مي شد. حتي روي سطلهاي زباله درب منازل نيز اسم آژانس به چشم مي خورد. من مسئول آژانس بودم و پشت ميز رياست لم داده و هر چند دقيقه يك بار براي كلاس و پرستيژ آژانس، چاي كمرنگي را هورت مي كشيدم. طي مدتي كه گذشته بود، آن قدر چاي خورده بودم كه شكمم به اندازه توپ بسكتبال از كمربند شلوارم بيرون زده بود. چندين تاكسي با تابلوي آژانس سفر روي سقفشان، روبه روي آژانس صف كشيده بودند.
براي اولين بار زنگ تلفن به صدا درآمد. آهنگ درينگ، درينگ آن بهترين موسيقي بود كه در آن لحظات به من آرامش و روحيه مي داد. گوشي را برداشتم و با ابهت خاصي گفتم« آژانس سفر بفرماييد »صدايي آن سوي خط پرسيد:«الو تخليه چاه؟» از شنيدن كلمه تخليه چاه چندشم شد و زود گفتم: «اشتباه گرفتين خانوم»براي ضايع نشدن نزد راننده هاي آژانس لبخندي زدم و گفتم: امان از دست مردم آزار! پس از چند لحظه تلفن زنگ خورد و آن را با حوصله برداشتم و خواستم بگويم آژانس كه صداي خشن و نكره اي پشت تلفن، با حالتي تهديدآميزگفت:«آقاجون دو روزه كه روي چاه فاضلابمون رو باز كرديم چرا نمياين؟ تا ظهر وقت داري تانكرتو بفرستي. در غير اين صورت اگه قبر مفت گير آوردي، بپر توش وگرنه خودم چالت مي كنم» خواستم بگويم كه اشتباه گرفته اما تماس قطع شد. پس از چند دقيقه كه هنوز در شوك تلفن قبل بودم، باز تلفن زنگ خورد و خانمي ميانسال بانهايت ادب و احترام پرسيد:«آقا تو را به جوونيت قسم شما چاهي چقدر مي گيرين؟» از شدت عصبانيت صورتم به سرخي گراييد و گفتم:«خانم محترم، حداقل جون من رو با چاه دستشويي همراه نكنين، در ضمن اينجا آژانس سفر است. اگه مشكلي دارين در خدمتم!» جواب داد: «نه پسرم، دو روزه كه خانوادگي دستشويي نرفته ايم،مشكلمون همينه!!» در طول روز، تمام كساني كه به آژانس زنگ زده بودند، سراغ تانكر تخليه چاه را گرفته بودند.
نيمه هاي شب با اعصابي به هم ريخته به سمت خانه روانه شدم. آنقدر فكرم مشغول چاه و فاضلاب بود كه ماشينم را جا گذاشته و با پاي پياده به خانه رسيدم. تمام فكرم در شب اين بود كه چون خودم شوخ طبعم، شايد دوستان و آشنايان بخواهند بلاهايي كه بر سر آنها آورده بودم را تلافي كنند. روز بعد، صبح خروسخوان از خانه خارج شده و راه آژانس را در پيش گرفتم. در آژانس را كه باز كردم، تاكسي هاي سرويس، يكي يكي پيدايشان شد.
همگي داخل آژانس نشسته بوديم و تلفنهاي ديروز را تجزيه و تحليل مي كرديم. يكي مي گفت كه شماره هارا به مخابرات بدهيم تا ديگر مزاحم نشوند. ديگري پيشنهاد داد كه دوستان هستند و به زودي خسته مي شوند و از مزاحمت دست مي كشند. به ناچار صبر را پيشه خود ساختيم. دومين روز كار، با اولين زنگ تلفن روي آن پريدم و جواب دادم:«آژانس سفر بفرماييد!» صداي عصباني و كلفتي جوابم داد: «مرد حسابي بابت كشيدن چاه، چندوقت پيش 50 هزار تومان گرفتين. الان فاضلاب نيم متر از كف دستشويي بالا زده.جرأت نمي كنيم در دستشويي را باز كنيم!!» خودشيريني كردم و گفتم:«چرا نمي تونيد در رو باز كنين؟» انگار كه حرف بدي زده باشم، بيشتر سرم داد كشيد و گفت: «چون فاضلاب مي آد تا وسط اتاق پذيرايي! حاليت شد؟ اينها ديگه كي هستن، برابر خر جو پاك مي كنن!» همه مات و مبهوت به يكديگر زل زده بوديم. كم كم صداي راننده هاي آژانس هم درآمد. يكي از آنها گفت:« اومديم يه لقمه نون حلال دربياريم، هر آن ممكنه به خاطر فاضلاب بريم كنج زندون!» پس از نيم ساعت خانمي زنگ زد و گفت: «الو تخليه چاه ؟» مجال نداد كه بگويم اشتباه گرفته، ادامه داد:« آقا شما بياين فقط يه متر از فاضلاب رو با تانكرتون بكشين، چون پول بيشتر از يك متر رو ندارم بهتون بدم.» از شدت ناراحتي تلفن رابر روي ميز كارم كوبيدم.
تا به حال نزديك به 20 نفر به خيال تخليه چاه تماس گرفته بودند. از فرط عصبانيت به سوي مخابرات روانه شدم. در مخابرات برايم توضيح دادند كه اين شماره قبلاً از آن تخليه چاه بوده وبه علت بدهي زياد قطع و اشتراك از آنها گرفته شده و هم اكنون اشتراك آن به من تعلق دارد. با خواهش و تمنا گفتم: «حداقل اونو عوض كنين!» يكي از كارمندان در جوابم گفت: «جنس فروخته شده، پس گرفته نمي شود.» به ناچار برگشتم و ماجرا رابا همكارانم در ميان گذاشتم. بالاخره به آنها توضيح دادم كه بايد تاكسي ها فروخته شوند و به جاي آنها تانكر تخليه چاه خريداري شود. ايده من در نظرشان آنچنان مسخره بود كه انگار خنده دارترين جوك عمرشان را شنيده اند. اما پس از اندكي تفكر، با من هم عقيده شدند و از تلفن هايي كه طي اين دو روز مدام به آژانس شده بود و همه سراغ تخليه چاه را گرفته بودند، صحت حرفهايم را تأييد كردند. پس از گذشت يك هفته، دو تانكر خوشرنگ و بغل نويسي شده تخليه چاه، روبه روي آژانس سابق كه اكنون اسم تخليه چاه اطمينان به خود گرفته بود، به چشم مي خورد.
راننده ها پشت تانكرهاي تخليه چاه آماده بودند كه به محض به صدا درآمدن تلفن، مانند خودروهاي آتش نشاني با شتاب و سرعت به آدرس مربوطه اعزام شوند. من مانند سابق پشت صندلي رياست، اين بار با شكوه و عظمت خاصي نشسته و قول درآمد خوبي به همكارانم داده بودم. امروز، اولين روز كاري تخليه چاه محسوب مي شد. تلفن به صدا درآمد. تلفن را برداشتم و زني با گريه و زاري پشت تلفن گفت: «آقا يه تاكسي بفرستين. حال دخترم خرابه، هرچه زودتر بايد ببرمش اورژانس.» گفتم: « خانوم اينجا تخليه چاه است»: عصباني شد و گفت: «پس چرا رو در و ديوار نوشتين آژانس سفر؟» قطع كرد و مرا در فكر فرو برد. ديگري زنگ زد و براي رساندن خانواده اش به سينما سرويس مي خواست.
خانمي پشت گوشي گفت كه سرويسي با پول خوب جهت رساندن بچه هايش به مدرسه نياز دارد. از ناراحتي نمي توانستم يك كلمه حرف بزنم. همكارانم از تانكرها پياده شده و كنارم به حرف هاي مردم در تلفن گوش مي دادند. آنها هم به اندازه من نگران و ناراحت بودند. باز هم تلفن زنگ خورد و يكي انگار كه صدايش از ته چاه مي آمد،گفت :«ببخشين من تانكر تخليه چاه دارم و خراب شده، يه تاكسي مي خواستم منو برسونه خونه!» اين تلفن آخري ديگر به كلي اعصابم را به هم ريخت و باشدت دست هايم را بر سرم كوبيدم. از فرط عصبانيت مي خواستم سرم را محكم به ديوار بكوبم كه همكارانم مانع اين كارم شدند. ديگر هر كسي كه تاكسي مي خواست، چند ناسزا نثارش مي كردم. ساعات آخر روز به كلي عقلم را از دست داده بودم و هر كس كه زنگ مي زد،جواب مي دادم« تخليه تاكسي بفرماييد!!»