صف های طولانی، ارمغان گرانی
ویرا - پیمان کمالوندی: متاسفانه در این دو سه سال اخیر؛ گرانی بر زندگی همه ما بیرحمانه تاخت و تا آنجا که توانست جیب هایمان را سرشار از تهی کرد و خانوارها برای خرید مایحتاج خود اعم از مواد غذایی...
از همه جایی بی خبر ، در سطح شهر مشغول رانندگی بودم و به سوی خانه در راه بودم که در برخی از پیاده روها، اجتماع هایی چندین نفری را مشاهده کردم که باعث تعجبم شد. ماشین خود را در کناری پارک نمودم و سراسیمه خود را به جمعیت رساندم و از آنجا که جمعیت حدود نیمی از قسمت سواره رو خیابان را نیز پوشانده بود، به دنبال صحنه تصادفی بودم که چند نفر کشته یا مجروح داشته باشد. در حالیکه از میان جمعیت رد شدم به دنبال شیشه شکسته و یا خون ریخته شده روی زمین بودم، اما خبری از این موضوع که در ذهن من می گذشت نبود.کسانیکه مشغول صحبت کردن بودند، همگی درمورد برنج صحبت می کردند. باخود اندیشیدم که حتمأ یک برنج فروش در جریان تصادف کشته شده و یا مجروح شده است . کم کم به آخر جمعیت رسیدم و هیچ اثری مبنی بر وقوع تصادف و جرح ناشی از آن نیافتم . برای چند لحظه در میان جمعیت به دنبال چرایی ماجرا گشتم اما چیزی دستگیرم نشد. به شم خبرنگاری ضعیفم لعنت فرستادم و به سوی پیر مردی عصا به دست رفتم و احوال و اوضاع را پرسیدم . انتظار داشتم از درگیری، دعوا و تصادف برایم بگوید . اما چیزی که از لبانش جاری می شد و من شنیدم ، شاید بزرگترین تعجبم در چند ماه گذشته بود. پیر مرد در حالیکه نیم نگاهی به اول جمعیت و صفوف به هم پیوسته زن و مرد روبرویش داشت ، گفت: صف برنجه جانم!
باز پرسیدم: پس چرا برنجی نمی بینم؟
در جوابم گفت : نه جانم !میگن یه ساعت دیگه برنج میاد اینجا.
گفتم : حالا چرا این همه اینجا جمع شدن ؟ مگه برنج مجانیه ؟ چرا……….
با بی حوصلگی حرفم را قطع کرد و گفت : مرد حسابی ! انگار تو اجتماع نیستی ! خودتو بکشی و تا غروب تو شهر بگردی ، یه مشت برنج گیرت نمیاد. اینا هم که اینجا به صف شدن ، از بی برنجی اومدن اینجا، ضمناً یکی دیگه رو پیدا کن که ازش سوال بپرسی الان صفمو از دست میدم .
در حالیکه از پیرمرد دور می شدم ، شنیدم که می گفت : جل الخالق !انگار از اصحاب کهف بوده ، از هیچی خبر نداره !
از کنار فردی در صف که می گذشتم، از برنج و نایابی آن می گفت و دیگری از سفره ناهار و شام بی برنجشان در خانه صحبت می کرد. دیگر حساب کار دستم آمده بود که همه جعمیت یک خواسته مشترک به نام برنج دارند . پسری جوان برای اینکه در میان انبوه مردم جلب توجه کند، موبایلش را از جیب کتش در آورد و آن را به گوش چسباند و با صدای بلند داد زد : چی ؟ تصادف کرده ؟ چپ شده ؟ ای داد بیداد ! همه برنجها ریخته رو جاده ؟ ای وای بد بخت شدیم و رفت !
چند تن از حاضران در صف به طور ناخواسته سرشان را به سمت صدا چرخاندند که البته بیشترشان زن بودند. یکی از زنها که در نزدیکترین فاصله از صف به پسر جوان بود، با تشویش و اضطراب پرسید: روله ؟ چی شده ؟ پسر جوان که تمام توانش را برای این لحظه جمع کرده بود ، دستی به شدت بر کلفتی ران خود کوبید و گفت : تریلی حامل برنج که قرار بود بیاد، تو راه چپ کرده، نه تصادف کرده و همه برنجها تلف شده ! زن که سنش از میانسالی نیز عبور کرده بود ، دو دست خود را برسینه کوبید و با صدای بلندگفت: یا سلطان خراسان !
پسر جوان که انگار از تعجب حاضران و صدای پچ پچ زنان و مردان صف به نهایت خرسندی رسیده بود ، ادامه داد : مادر جان ! از کی اومدی توی صف؟ زن برای اینکه مدت حضور طولانی خود را به زنان هم صفی اش اعلام کند ، گفت : نمیدانم روله ! فقط قبل از اذان ظهر آمدم الان هم نمیدانم ساعت چنده ؟
پسر جوان گفت : نزدیک غروبه!!
سخنان پسر جوان در نظر دیگران مهم و حیاتی به نظر امد و برای جویا شدن از اخبار منتشره از زبانش، چند نفر دیگر جلو آمدند و از وی چگونگی تصادف را پرسیدند.
پسر جوان شوخی طبعی خود را باحالتی جدی در آمیخته بود و با صدای بلند تری که همه جعمیت بشنوند، فریاد زد : خانمها و آقایان ! تریلی حامل برنجها با یه کامیون پر از گوسفند تصادف کرده و برنجها با خون گوسفندها قاطی شده و هر دوتا راننده هم فرار کردند!
پیر مردی از ته صف داد زد : از کیسه های برنج چیزی هم باقی مونده پسر جان ؟ پسر جوان گفت : نه عمو جان ! برنج با قلم و کله پاچه ها مخلوط شده و فقط یه پختن میخاد تا برنج آبگوشت بشه ! برخی برای سرنوشت شوم گوسفندان و کیسه برنجهای ریخته شده ابراز تأسف کردند و عده ای هم به بخت و اقبال بد خود لعنت فرستادند و صف را به نشانه اعتراض به راننده تریلی حامل برنج ترک کردند.
پسر جوان که از این غافلگیری و سرکار گذاشتن ؛ دیگر نمی توانست جلوی خنده خود را بگیرد ، با صدای بلند و طولانی قهقهه ای زد و گفت : شوخی کردم بابا! کجا؟ بر گردین تو صفتان !
پیرمردی عصا به دست که بیشتر از همه موضوع سرکاری بودن تصادف به او برخورده بود و از شوخی پسر جوان به تنگ آمده بود ، عصایش را در هوا چرخاند و به سوی وی حمله ور شد و در حالیکه جمله کردی «بی ماریفَت » را نثارش می کرد ، عصایش را به سویش پرتاب کرد که از اقبال خوش جوان ، عصای چوبی به پشت پیرمردی نگون بخت و قامت خمیده اصابت کرد و صدای « آخ » او همانند غرش ببری خشمگین در فضای صف طنین انداز شد و خم پشتش را همانند دیوار راست نمود. پسر جوان اوضاع وخیم روبرویش را که دید ، پا به فرار گذاشت و قبل از شنیدن تف و لعنت حاضران به سرعت باد از آنجا دور شد . من هم دلیلی برای حضورم در آنجا نمی دیدم ، به سوی ماشین آمدم و سوار شدم و به سوی خانه روانه شدم . در مدتی که مشغول رانندگی بودم ، به برنج و صف آن اندیشیدم . با اوضاعی که من دیدم واقعأ باورم شده بود که در شرایط فعلی برنج در هیچ جایی پیدا نمی شد و مهم تر این که مردم برای تهیه آن ساعتها در صف برنجی که حتی به محل عرضه هم نرسیده بود ، صف کشیده بودند در باورم نمی گنجید . برای لحظه ای فیلم یوسف پیامبر و صحنه هایی از آن که مردم در صف عرضه غلات را که در تلویزیون دیده بودم ، در ذهنم تداعی شد. با خودم گفتم: بیچاره ها چه زجری کشیدند در طی مدت هفت سال قحطی و خشکسالی! به خانه نزدیک شده بودم که صدای مسیج گوشی همراهم مرا از این افکار بیرون آورد. متن پیام را که خواندم ، به کلی یه هم ریختم و اگر دستهایم را به فرمان ماشین نگرفته بودم ، حتمأ توی سرم میزدم . در پیامی که برادر کوچکتر از خودم فرستاده بود ، نوشته شده بود : مادر میگه یه کیسه برنج با خودت بیار .
کناری ماشین را پارک کردم و در جواب نوشتم که صف های مرتبط با امر برنج بسیار شلوغ می باشد که برادرم در جواب نوشت : تو هم مثل خلق خدا تو صف وایسا !
خواستم بنویسم که تریلی حامل برنج در راه تصادف کرده که خیلی زود از نوشتن آن منصرف شدم چرا که می دانستم پسرجوان چند دقیقه قبل برای تفریح و مزاح جریان تصادف تریلی برنج را مطرح کرده بود . ماشین را با ناراحتی دور زده و به همان صف که چند دقیقه ای در آن مشغول گشت و گذار بودم ، برگشتم و بر خلاف میلم به خیل عظیم برنج جویان و برنج دوستان پیوستم. ساعت حدود پنج و نیم عصر بود و با جمع کثیری از مردم به شوق دیدار برنج که چه عرض کنم به امید وصال برنج ، با هیاهویی وصف ناپذیر به هم چسبیده بودند و سعی داشتند خود را به درب فروشگاه خود را نزدیکتر کنند، مواجه شدم . عرضه برنج در میان هیاهوی کر کننده جمعیت در حال آغاز شدن بود. اولین فردی که کیسه برنج عرضه شده را با چشمان خود نظاره کرده بود ، مردی درشت اندام و تنومند بود که قسمت اعظمی از صف توسط قیافه و هیکل بزرگش اشغال شده بود . همانند کسی که پس از چندین ماه سرگردانی در دریا به یکباره خشکی را مشاهده کند ، فریاد زد : برنج !!! دستش را به سوی کیسه ای برنج دراز کرد که یکی از حاضران ابتدای صف توانسته بود بدست آورد. افراد زیادی از جمعیت سمتی که او نشانه گرفته بود را با چرخش سر خود مشایعت کردند . با دیدن اولین کیسه برنج فریادهای هورا از سوی حاضرین به فضا برخاست . فردی که کیسه برنج را روی دستانش و فراتر از سر جمعیت گرفته بود ، با افتخار کامل و پیروزمندانه به حاضران می نگریست و صف را ترک کرد. من به واسطه فشار و زور فرد برنج گرفته تقریبا به نصف صف منتقل شدم و ناله ای از سر دردمندی و اعتراض سر دادم که با خشم فرد مذکور مجبور شدم این حالت معترضانه را با ادای جمله « خوش بحالت که برنج گرفتی » تعویض نمایم . با گذر دومین ، سومین و چهارمین کیسه برنج ، ازدحام و شلوغی به اوج خود رسید و هر کسی برای رسیدن به جلوی صف بی قانون و مقررات ، سعی می کرد که راهی برای خود باز کند . فردی برنج گرفته که مشغول خارج شدن از صف بود ، آنچنان تحت فشار و تکان جمعیت قرار گرفته بود که لباسهای تنش یک دور کامل چرخیده بودند . از روبرو که تماشایش می کردی ، نمی فهمیدی پشتش به توست یا جلویش و بهترست بگویم که من دگمه های جلوی لباسش را در پشتش مشاهده کردم و فهمیدم که چه فشاری را به خاطر برنج متحمل شده است .
جمعیت همانند موج یک لحظه به جلو و یک لحظه به عقب رانده می شد و هر لحظه کیسه های برنج از روی سر جمعیت به پرواز در می آمد و توسط دستان برنج گرفته ها بر فراز شلوغی هوشمندانه همانند پهپاد به آخر صف منتقل و هدایت می شد. در یکی از این پروازها کیسه برنجی نقص فنی پیدا کرد و قسمتی از محتویات آن روی سر بنده خالی گشت که در نهایت باعث شد جمعیت مرا نگاه کند .
فریاد داد و بیداد بدبخت و بی برنج شدم صاحب کیسه در بیخ گوشم همچون صدای بلندگو شده بود. بدبختانه تمام کیسه خالی شده بود. کیسه خالی برنج در دستان صاحبش قرار داشت و در نهایت درماندگی به سر و رویم نگاه کرد .سر سرشار از برنج مرا که دید ، از نیت شومش آگاه شدم و تا خواستم از دستش بگریزم ، با دست بزرگ و سنگینش ، گردنم را گرفت و در کیسه خالی از برنج جای داد . با تکان دادن سرم در کیسه توسط وی فهمیدم که قصد خالی کردن دانه های برنج موجود در میان موهایم را دارد . شنیدم که با خشم و ناراحتی به یکی از حاضران گفت که پدر جان کفشت پر از برنج من شده ! لطفأ کفشتو در بیار که خالیش کنم !
نزدیک به خفگی سرم را از کیسه بیرون آورد و در هوا رها کرد . با هزار بدبختی خودم را به انتهای صف رساندم و با راه رفتنی زیگ زاگی و تلوخوران خودم را به ماشین رسانده و بدن کوفته و مچاله شده ام را روی صندلی انداختم . وقتی که وضعیت مناسبی پیدا کردم ، شیشه را پایین کشیدم و به صف برنج نگاهی انداختم . عرضه برنج به اتمام رسیده بود و با وجود جعمیت زیادی که روبرویم بود ، فهمیدم فقط ده درصد حاضران موفق به گرفتن برنج شده اند و ما بقی با اعصاب در هم ریخته و کلافه با درهای بسته فروشگاه گلاویز شده اند و دق دلی خود را سر آن لنگه های آهنی آن خالی می کنند . ماشین را روشن کردم و به سوی خانه راه افتادم . به خانه که رسیدم برادرم روبرویم ایستاد و با حالتی عصبانی گفت : بوی برنج میدی اما برنج نیاوردی! با حالتی شرم آور و خجل جریان شلوغی و درد سرهای صف را برایش تشریح کردم که او نیز از سر خشم و ناراحتی نگاهی به قیافه بهم ریخته ام کرد و در جوابم فقط دو کلمه از زبان شیوا و جذاب کردی نثارم کرد: «بی خیرت »