شاعر ایلامی از دزدانی که به مولانا زدند گفت؛ دزد شعر و دزد عشق!
✍️ویرا – سیروان صیدمحمدی ـ نویسنده و روزنامهنگار شعر همهجا هست؛ حتی در شهری که گوشهای غریب افتاده است. گاهی در بلوطهای ایلام ریشه میدواند، گاهی در دار قالی، سخمه و گُلونی دختران...
✍️ویرا – سیروان صیدمحمدی ـ نویسنده و روزنامهنگار
شعر همهجا هست؛ حتی در شهری که گوشهای غریب افتاده است. گاهی در بلوطهای ایلام ریشه میدواند، گاهی در دار قالی، سخمه و گُلونی دختران گره میخورد و گاهی از بلخ و شیراز سر درمیآورد و عقل و قلب آدمی را به یغما میبرد.
عبدالجبار کاکایی، شاعر و ترانهسرای نامآشنای ایلامی، در بزرگداشت «از مولوی تا حافظ» در دانشگاه ایلام، سخنش را از ایلام آغاز کرد؛ ایلام را شهری خواند که بلوط پوشیده است از شهری که به قول خودش، نجیب و غریب افتاده است. انگار پیش از آنکه بخواهد از حافظ و مولانا بگوید، دلش میخواست نشانی خانه و کوچه و محل عاشقیاش را بدهد:
«مهمان سالهای نمدپوش و سادهام
شهر نجیب گوشه غریب افتادهام
بالابلندِ صخرهنوردِ بلوطپوش
دهقان روستایی ابروگشادهام»
کاکایی با ترکیبی دلبرانه از شعر کردی و فارسی در پایان باز هم به ایلام رسید؛ دخترانی که در شعر او، هم رنگ دارند و هم داغ:
«…دختران بخت تا فردا گره
دختران روز و شب تنها گره
دختران سخمههای رنگارنگ
دختران گلونیهای قشنگ…»
دانشجویان از کاکایی خواستند عاشقانهٔ آشنایش را هم بخواند. او خواند و ناگهان پای خاطرهای به میان آمد که از جنس خاطرههای معمولی نبود:
«خاموشی لبهامو یادت هست تو عصر فروردین بیبرگشت با نامهای که پشت در آمد بعد از غروب کربلای هشت از تو چه پنهون عاشقت بودم از دل نه، از سلولسلولم با تو جهانم تازهتر میشد از روزهای طبق معمولم…»
اما عنوان مجلس «از مولوی تا حافظ» بود و کاکایی هم از ایلام راه افتاد؛ به شیراز رسید و بعد به بلخ و قونیه. دو شاعر بزرگ، دو جهان متفاوت و یک پرسش قدیمی: جریان صید و صیادی چه شد! آدمی با حقیقت چه میکند؛ وقتی آن را میبیند یا وقتی خیال میکند دیده است؟
عشق یا عرفان!
از نگاه عبدالجبار کاکایی، عشق در جهان مولانا و حافظ، مسیری از تکامل و عبور از خویشتن است؛ سفری از صیادی به صید شدن، از جستوجوی معشوق تا گرفتار آمدن در دام عشق. مولانا عشق را نیرویی شورانگیز برای سلوک و رسیدن به حقیقت میداند؛ عشقی که آرامش را میرباید و انسان را از خویش میگیرد تا به جان جهان نزدیک کند. در نگاه او، عشق را نمیتوان آموخت؛ باید آن را تجربه کرد و در آتش آن دگرگون شد.
کاکایی میافزاید: مولانا راه شوریدگی و امید به عشق را میگشاید، اما حافظ رندانه به جهان مینگرد و با تعهد به هنر، پرده از ریاکاری و فاصله میان دین و دینداری برمیدارد. حافظ آینه کارنامه تاریخی و فرهنگی ماست؛ شاعری که حقیقت را نه در ظاهرها، بلکه در ژرفای انسان و تجربه زندگی جستوجو میکند.
در خوانش کاکایی، حافظ را نمیتوان از تاریخ و روزگارش جدا کرد. شعر او، در کنار روایت عشق و بزم، جای پای مواجههٔ ایرانیان با اشغال، غارت و تظاهر را هم در خود دارد؛ مردمی که در گذر قرنها کوشیدهاند چیزی از جان و فرهنگشان را در برابر ویرانی حفظ کنند. حافظ به کارنامهٔ مدعیان دینداری هم بیاعتنا نیست. دین میتواند از نیازهای دیرپای انسان باشد، اما ادعای دینداری لزوماً به معنای حقیقتجویی نیست. حافظ خوب میداند که میان این دو، گاهی فاصلهای به اندازهٔ یک عمر وجود دارد.
کاکایی غزلی از حافظ خواند:
«در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست»
و
«بازآی که بازآید عمرِ شدهٔ حافظ
هرچند که ناید باز، تیری که بشد از شست»
از حافظ که نمیتوان گذشت، اما به مولانا میرسیم؛ شاعری که کاکایی جهان او را با حرکت، تکامل و دگرگونی انسان پیوند میداد. در این نگاه، راه از انسان معمولی به انسان کامل، از دانستن صرف به تجربهکردن میگذرد.
کاکایی که به تکامل معتقد است، در ادامه زیرکانه میافزاید: فلاسفه در ورای این تکامل عقلانیتی دیدهاند که همان هستی و خداوند است.
کاکایی در توضیح این دگرگونی، از تقابل شیر و آهو و از دستکشیدن از صیادی اندیشهها گفت؛ از اینکه برای رسیدن به جان جهان، همیشه نمیشود با عقل و اراده به شکار معنا رفت. گاهی باید از اصرار بر تصاحب و دانستن دست کشید و گذاشت تجربه، آدمی را تغییر دهد. مولانا عشق را راهی برای عبور از مرز خودخواهی میداند. در جهان مولانا، عشق از همان آغاز سرکش است؛ تاریکیپسند است، عشق سوز دارد، درد دارد، فراق دارد، نه به حسابوکتاب معمول تن میدهد و نه لزوماً افسار اسب رامنشدنی خود را به دست عقل میسپارد.
کاکایی از مولانا خواند:
«هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا ز پسِ صبر، تو را او به سرِ صدر نشاند»
مولانا اندیشمند عشق است و حافظ هنرمند اندیشهها؛ اندیشه و عشق در ذهن و شعر هر دو شاعر نامی ایرانزمین رنگوبویی دیگر دارند.
کاکایی معتقد است حافظ و مولانا به واسطهٔ زیست شاعرانهٔ خود دیدارهایی نیز با هم داشتهاند، اما در اشعار هیچیک به این ملاقاتها اشارهای نمیشود؛ از این سکوت نمیتوان بهتنهایی نتیجهای قطعی گرفت، اما تفاوت جهانشان روشن است: مولانا بیشتر ما را به سلوک و دگرگونی جان دعوت میکند؛ حافظ در کنار عشق، چشم از جهان و تاریخ و رفتار آدمها برنمیدارد.
اینجاست که کاکایی، از زبان مولانا، دوراهی عشق و شعر را روایت میکند؛ گویی دو دزد به ذهن و قلب مولانا زدهاند: یکی عقل و ذهنش را به سوی شعر میکشاند و دیگری قلبش را به سوی عشق. مولانا میان این دو گرفتار میشود؛ میان آنچه ذهن میخواهد و آنچه دل طلب میکند، میان شعر و عشق.
کاکایی از حافظ و مولانا گفت و جهانبینی او بیشباهت به مولانا نیست، اما غزلهایش بوی لیموی شیراز نیز میدهند؛ ما نیز به رسم ادب از عبدالجبار کاکایی دو خط قدرشناسی بنویسیم.
عبدالجبار کاکایی، شاعر قلاقیران و دالاهو که شفیعی کدکنی از زبانش گم نمیشود؛ شاعری که گاه با ترانههایش، مسافران هجرت را از رفتن بازگردانده و گاه عاشقان را به بند هجر و فراق یار کشانده و میخکوب عشق کرده است.
کاکایی آنگاه که شعر میسراید، دست یاری به سوی خداوندگاران سخن و بزرگان شعر ایران و جهان دراز میکند. شبهایش بیعاشقی به صبح نمیرسند و سپیدهدمها آبستن غزلی یا ترانهای تازهاند. او شاعریست ایستاده بر مرز غزل و ترانه؛ در غزل زاده میشود، با ترانه قد میکشد و دوباره در غزل و ترانه سپیدی موی میگیرد. امروز، فارسیزبانان جهان و بسیاری از کردزبانان، به شعرش دل بستهاند و به شعرش سوگند میخورند.
کاکایی، همانقدر که شعرش سرشار از بیآلایشیست، خود نیز زلال و بیپیرایه است؛ چنانکه میتوان سنگریزههای کف رودخانهٔ دلش را شمرد:
«من هم از این سنگلاخ سادهام اهل این ایل غریبافتادهام»
در ترانههایش بوی سیب میپیچد و رد پای جنگ، از خاطرههای عاشقانه تا روایت زیبایی و موسیقایی کلام، همواره جاریست؛ آنجا که از تابوتها میگوید و بوی باروت، و در میان اندوه مادران، عطر سیب را به حافظهٔ جمعی ما میسپارد.
«…حالا با تابوت اومدن؛ با بوی باروت اومدن سر ندارن پا ندارن؛ شوق تماشا ندارن! مادر از خدا میخوان، با گریه و دعا میخوان تابوتاشونو باز کنن؛ بچههاشونو ناز کنن! اما بویی عجیب میاد! بو کنی بوی سیب میاد!…»
استاد کاکایی، سالهاست که در کنار بزرگان شعر این سرزمین، بر گسترهٔ شعر و ترانهٔ فارسی و کردی میدرخشد؛ از قلاقیران و دالاهو تا دماوند، استوار، صبور و وزین؛ با کلامی آمیخته به عشق و شعور.
و سرانجام، نوبت خداحافظی رسید؛ خداحافظیای کوتاه، اما به وسعت دلتنگی:
«تا پلکی زدیم، وقت خداحافظی رسید ساعت برای با تو نشستن حسود بود…»