فقر؛ هیولایی که رویای کودکانه می بلعد/ کودکان کار، قربانی فقر
ویرا - پیمان کمالوندی: امیررضا در زیر چراغهای روشن و نزدیک به زمین پارک کوثر شهر ایلام چشمانش را به جمع خانواده هایی دوخته بود که شب جمعه برای گذران اوقات فراغت و تفریح به این شکل مراجعه...
امیررضا در این افکار بود که صدای جیغ کودکی که زمین خورده بود، او را به خود آورد . متوجه شد که تا پاسی از شب هم که گذشته باشد ، باید نان روغنی هایش را به فروش برساند . به کفش های کهنه و پاره اش نگاه کرد و آهی از سر ناامیدی کشید و به نقطه ای از پارک که محل بازی کودکان بود خیره شد . با اینکه اندکی از محل بازی آنان دور بود ، اما فریادها و شادی های آنان به هنگام سرخوردن از سرسره مرتفع وسط پارک را می شنید. چندین کودک نیز در میان قایق های دریاچه وسط پارک شادی های وصف ناپذیری را نثار والدینشان می کردند که لبخندی تلخ را بر لبانش نشاند. او لحظات شادی را در حال تماشا بود که که هیچ وقت در زندگی 10 ساله اش تجربه نکرده بود . صدای زنی جوان از پشت سر، او را متوجه خود کرد.
-بیا اینجا آقا پسر!
سرش را به سوی صدا چرخاند و از هیاهوی اطرافش چیزی دستگیرش نشد . برای شنیدن صدای زن مجبور شد که پلاستیک نان روغنی ها را به دست گیرد و نزد او روانه شود. چند گام که برداشت کجی دو موز و زردی چند زردآلو در دستان زن نمایان شد . قضیه را فهمید و با اشتیاق خاص قدمهایش را سریعتر کرد . می دانست که خواهر 5 ساله اش علاقه شدیدی به زردآلو دارد اما متاسفانه فقر و تنگدستی، این رویای کودکانه را بسیار دست نیافتنی کرده بود.
-چی می فروشی؟
در جواب این سوال زن جوان فقط لبخندی زد و به نان روغنی ها خیره شد .
زن انگار متوجه شده بود که سوالش جوابی را در پی ندارد ، بحث را عوض کرد و گفت: اینا رو از دستم بگیر پسر خوب !
امیررضا دستان کوچکش را زیر محتویات کاسه سفید رنگ و چینی در دست زن گرفت و لبخندی از سر رضایت زد و پس از خداحافظی به سوی قسمت دیگری از پارک راهی شد. میوه ها در کنار نان روغنی ها جا داد و از روی عادت همیشگی فریاد «نان روغنی» را از سر گرفت.
در قسمت شرقی پارک میدانی کوچک وجود داشت که کودکان و نوجوانان اسکیت باز به دور آن ، جولان می دادند و با سرعت زیاد از کنار یکدیگر رد می شدند و با هم مسابقه می گذاشتند . نگاهی به چرخهای اسکیت بازان انداخت و زیر چشمی نیز کفشهای خود را برانداز کرد و برای چند لحظه ای چشمانش را بست. به تفاوتی فکر می کرد که بین او و همسالانش وجود داشت. امشب این دومین باری بود که بر روی سکو فلزی در پارک می نشست و دیگران را تماشا می کرد. بغضی سنگین بر دلش سایه افکند و اشک در گوشه چشمان کودکانه اش جمع شده بود چرا که دوران کودکی اش را بی هیچ شادی و تفریحی به ده سالگی رسانده بود . هیچ خاطره ای که بیانگر روزگار خوش گذشته باشد، در ذهن خسته اش تداعی نمی شد و به عنوان یک دست فروش کوچک، همانند بزرگسالان فقط به تماشای بازی های کودکانه مشغول بود. گاه گاهی وسوسه می شد که به میانشان برود اما ترس از عدم فروش نان روغنی ها او را سر جایش می نشاند. پسری اسکیت باز حدود ده، یازده ساله روبروش ایستاده بود و او را خطاب قرار داد .
-می خواهی تو هم بازی کنی ؟
با تکان سر به او فهماند که دوست دارد همبازیش شود. بغض چند لحظه خود را فراموش کرده بود برای پیوستن به دوست چند لحظه ای خود از جا بلند شد . از سکوی فلزی فاصله گرفت و پا بر روی آسفالت گرداگرد میدان وسط پارک گذاشت. هرچند مردد بود، اما می خواست خود را به پسرک اسکیت باز برساند. گام دوم را که بر زمین گذاشت ، ضربه ای محکم به پشتش اصابت کرد و او را چند متری به جلو پرتاب نمود و نقش بر زمین کرد. چند لحظه ای گیج و مبهم به اطراف خود نگاه کرد اما چیزی دستگیرش نشد. تمام بدنش درد می کرد ولی نمیدانست چرا وسط میدان و روی آسفالت افتاده است. تازه فهمید که اسکیت بازی برای تفریح و خنداندن دوستانش در حال حرکت ضربه ای محکم به او زده تا بلکه توجه همبازیهایش را به خود جلب کند و آنان را به خنده وا دارد. نان روغنی ها و میوه های همراهش با چرخ زدن در هوا در فاصله ای دورتر از او ، بر روی چمن خیس و نمناک وسط میدان فرود آمدند و حسرت یک بازی کودکانه را در شب جمعه بر دلش گذاشتند.
سر زانوهای شلوار کردی اش پاره شده بود و از جای آن خون بیرون می آمد.با دیدن نان روغنی ها و میوه های له شده و غیر قابل استفاده همراهش، فهمید که هم نان روغنی ها را از دست داده و هم خواهرش از خوردن میوه های مجانی محروم شده است. در کنار قرص های نان روغنی که اکنون با جذب آب و خیسی چمن، بزرگ و سنگین شده بودند، نشست و با چشمانی سرشار از اشک ، اسکیت بازانی را از نظر می گذراند که بی خیال از اتفاق پیش آمده، پروانه وار به دور میدان می چرخیدند و هر از گاهی از سر شیطنت او را مورد تمسخر قرار می دادند و می خندیدند و او در حالیکه تکه کاغذی سفید را بر روی زخم زانویش می گذاشت، قطرات اشک از چشمان قهوه ای رنگش بر روی چمن سبز و نمناک زیر پایش همچون باران فرود میآمد.